شعر زلال

تولد و انتشار موفق سبک زلال بر دنیای ادبیات مبارک باد

دو زلال از آقای صلاحی و آقای سالک
نویسنده : محمد رضا - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩

 

 

 

زلالی اجتماعی از آقای یزدان صلاحی 

غروب واژه

( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

 


دوباره اول راه

سکوت ما ، دوباره رنگ سیاه

دوباره حسرت اندوه فرصتی جاوید

حضور غم ، نفیر و ناله و آه

بساط جرم و گناه



همیشه زجر و بلا

و چشم ما ، همیشه پر ز چرا

زبان به جرم نوشتن ، گلوله می بلعد

نصیب ما ، سکوت و مرگ صدا

شروع فاصله ها



شروع تازه ی درد

نگاه ما ، چه بی اراده و سرد

کسی ز فصل شکفتن سخن نمیگوید

به رشد ما غروب واژه چه کرد

نمانده تاب نبرد ؟!



ولی نمرده هنوز

صدای ما ، امید رویت روز

دوباره از دل این خانه کاوه ها آیند

ز خون ما چراغ خانه بسوز

به روز دیده بدوز

 

  

 

 بنیانگذار سبک شعر زلال ( دادا بیلوردی )

  

زلالی عرفانی از آقای کریم حیدرزاده ( سالک ):

 

  بمان با من

  

( زلال عروضی پیوسته بدون قافیه )

 

 

 

 

 

صدایم کن

 

 

مـرا ای دل صدایم کن

 

 

که دارم شوق روییدن در آغـوشت

 

 

مزن بر شاخه ام رگبار محنت را چنین آخـر

 

 

ببار ای ابر شادی بخش کز ریشه درین غمخانه میسوزم

 

 

رهایــم ساز ازیـن کابوس دردآور بـه یـمن عـشقبـازی تـوی گلزاری

 

 

بـزن در بـاغ رؤیایـم قــدم ،دریــاب صـوتـی از خــزان،بـاری

 

 

نگر چون خش خش برگ درونم حال میگیرد!

 

 

سقوطم را به روح جذبه پایان بخش

 

 

به چشمم خیره شو اینک

 

 

منم ، سالک

 

 

 ***

 

 پریشانم

 

 

مرا سیراب کن با عشق

 

 

نگاهت را مگیر از تشنه ی مجنون

 

 

ز طاقت دورم و یارای برگشتن ز آتش نیست

 

 

مــرا بند همین تن بس،فـدای تو! ز دلتنگی رهایم ساز

 

 

امیــدم را مکُش هـرگز به زندان غمت بـا تیـغ هجران ملال انگیز

 

 

که شوق ذبح جان دارم به فرمانت اگر بر این طرف آیی!

 

 

مگیر از من شکوه جان سپردن پیش پایت را

 

 

مرا چون عاشقان در گیر در خود کن

 

 

کمی دلبستگی فرما

 

 

بمان با من

 

 

 

 

 

 

 

 

  

مطلب زیر از سایت جامع ادبی ایران

 

( http://beyt.ir/index.php?newsid=6011 )

 

 برداشت شده است :

 

 

 

نقد و بررسی اثر «غروب واژه» از آقای یزدان صلاحی

شعری که نقد وبررسی آن مورد توجّه دوستان قرار میگیرد اثر «غروب واژه»

می باشد که در سبک زلال توسط آقای یزدان صلاحی سروده شده است.



شاید بسیاری از دوستان با شنیدن کلمه ی « زلال » مشتاق بر کاوش و تشریح

آن بوده و سئوالهای متعددی از ذهنشان در این خصوص خطور بنماید .

عرض شود: « زلال » قالب گسترده ای در عرصه شعر است که به نظم کشیدن

سخن در چنین قالبی ، دقّت و زحمت و بسی حوصله می طلبد . اگر دوستان

عزیز به توضیحات « سبک زلال » در عالم اینترنت توجّه فرمایند ،خواهند دید

که شعر نوشتن ، علی الخصوص در نوع عروضی این قالب ، از عهده ی هر

شاعری نمی آید و برای آن کسی هم که از زحمت فرار می کند چندان آسان

نیست. در هر حال شاعران قدرتمندی هم چون آقای یزدان صلاحی ظهور

می کنند که راضی هستند به هر زحمتی که شده گوهرشان را بساییده و

اثری ماندگار بر سینه ی ادبیات جهان بنشانند که در اینصورت تابلویی از

استعداد و استادی یک زلالسرا ، خودبخود به نمایش عموم در می آید و در

ذهنهای خلّاق مورد احترام واقع می شود .


زلالی که آقای یزدان صلاحی زحمت آن را کشیده و خلق نموده اند ، زلالی

اجتماعی و از نوع عروضی پیوسته ی قافیه دار می باشد .

شعر را از دو جهت مورد ارزیابی قرار خواهیم داد:

یکی ارزیابی بیرونی که مربوط به قوانین زلال بوده و دیگری ارزیابی درونی که

مربوط بر مفهوم و ارتباط میباشد. در ارزیابی بیرونی، قالب شعر مورد بررسی

قرار میگیرد تا ببینیم آیا دقّت در رعایت اصول تا چه حد بوده است . بنده اینجا

سعی خواهم کرد به طور شفاف حرف بزنم برای اینکه شعری که زلال شد

بایستی نقدش نیز زلال باشد. تلاشی مو شکافانه می طلبد که در زلالسرایی

هم دقت در رعایت قالب باشد و هم جان و عصاره کلام در چنین قالبی گنجانیده

شود واقعاً مهارت میخواهد که نشانی از این مهارت را در زلال فوق درمی یابم

و بر شاعر هنرمندش تبریک و دست مریزاد عرض مینمایم.

ابتدا شعر را مرور می کنیم:


غروب واژه ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )


دوباره اول راه

سکوت ما ، دوباره رنگ سیاه

دوباره حسرت اندوه فرصتی جاوید

حضور غم ، نفیر و ناله و آه

بساط جرم و گناه



همیشه زجر و بلا

و چشم ما ، همیشه پر ز چرا

زبان به جرم نوشتن ، گلوله می بلعد

نصیب ما ، سکوت و مرگ صدا

شروع فاصله ها



شروع تازه ی درد

نگاه ما ، چه بی اراده و سرد

کسی ز فصل شکفتن سخن نمیگوید

به رشد ما غروب واژه چه کرد

نمانده تاب نبرد ؟!



ولی نمرده هنوز

صدای ما ، امید رویت روز

دوباره از دل این خانه کاوه ها آیند

ز خون ما چراغ خانه بسوز

به روز دیده بدوز


شعر را خواندیم . روان و شفاف و تاثیر برانگیز جلوه میکند و من بدون اغراق

عرض می دارم که این شعر از نوع آثار ماندگار است و در طول تاریخ ادبیات

مورد توجّه نسل آینده قرار خواهد گرفت. حالا برگردیم به اصل موضوع:

بررسی ساختار قالبی شعر :

 


2- دوباره اول راه ( 3 ضرباهنگ )

1- سکوت ما ، دوباره رنگ سیاه ( 5 ض )

+- دوباره حسرت اندوه فرصتی جاوید ( 7 ض )

1- حضور غم ، نفیر و ناله و آه ( 5 ض )

2- بساط جرم و گناه ( 3 ض )


* * *

2- همیشه زجر و بلا ( 3 ض )

1- و چشم ما ، همیشه پر ز چرا ( 5 ض )

+- زبان به جرم نوشتن ، گلوله می بلعد ( 7 ض )

1- نصیب ما ، سکوت و مرگ صدا ( 5 ض )

2- شروع فاصله ها ( 3 ض )


* * *

2- شروع تازه ی درد ( 3 ض )

1- نگاه ما ، چه بی اراده و سرد ( 5 ض )

+- کسی ز فصل شکفتن سخن نمیگوید ( 7 ض )

1- به رشد ما غروب واژه چه کرد ( 5 ض )

2- نمانده تاب نبرد ؟! ( 3 ض )


* * *


2- ولی نمرده هنوز ( 3 ض )

1- صدای ما ، امید رویت روز ( 5 ض )

+- دوباره از دل این خانه کاوه ها آیند ( 7 ض )

1- ز خون ما چراغ خانه بسوز ( 5 ض )

2- به روز دیده بدوز ( 3 ض )


نوع ساختار نظم شعر : عروضی

فرم ضرباهنگ : ( 3-5-7-5-3 )

تعداد ضرباهنگ بین دو سطر : 2

تعداد کل سطور هر زلال: 5


سطور مادر (+):

+- دوباره حسرت اندوه فرصتی جاوید ( 7 ض )

+- زبان به جرم نوشتن ، گلوله می بلعد ( 7 ض )

+- کسی ز فصل شکفتن سخن نمیگوید ( 7 ض )

+- دوباره از دل این خانه کاوه ها آیند ( 7 ض )


هرکدام از سطرها ی مادر دارای 7ضرباهنگ و با طول وزن موسیقیائی مساوی

با همدیگر و هم ریتم و هماهنگ با سطور قرینه می باشند.


سطور قرینه (1):

سکوت ما ، دوباره رنگ سیاه ( 5 ض )

حضور غم ، نفیر و ناله و آه ( 5 ض )

و چشم ما ، همیشه پر ز چرا ( 5 ض )

نصیب ما ، سکوت و مرگ صدا ( 5 ض )

نگاه ما ، چه بی اراده و سرد ( 5 ض )

به رشد ما غروب واژه چه کرد ( 5 ض )

صدای ما ، امید رویت روز ( 5 ض )

ز خون ما چراغ خانه بسوز ( 5 ض )


هر کدام از سطرها دارای 5 ضرباهنگ و با طول وزن مساوی با همدیگر و در

یک ریتم موسیقیائی .


سطور قرینه (2):

دوباره اول راه ( 3 ض )

بساط جرم و گناه ( 3 ض )

همیشه زجر و بلا ( 3 ض )

شروع فاصله ها ( 3 ض )

شروع تازه ی درد ( 3 ض )

نمانده تاب نبرد ؟! ( 3 ض )

ولی نمرده هنوز ( 3 ض )

به روز دیده بدوز ( 3 ض )


هر کدام از سطرها دارای 3 ضرباهنگ و با طول وزن مساوی با همدیگر و در

یک ریتم موسیقیائی .



نتیجه: شعر فوق طبق قانون کلّی زلال از نوع شعرهای زلال عروضی پیوسته ی

قافیه دار می باشد .



نقد درونی شعر:


این زلال از لحاظ قالب ، هیچگونه ایرادی ندارد و اصول زلال با دقت و ظرافتی

استادانه رعایت شده است . جا دارد که از این بابت ، احسن گفته شود بر

استعداد جناب صلاحی عزیز.


و اما از همه مهمتر اینکه ببینیم در مایه ی شعر چه خبر است ؟!

کنجکاویم بدانیم این زلال اجتماعی چه پیام و درسی برای ما دارد ؟!

آنطوری که من با دقّت دیدم ،گوهر واژه ها نه از روی شانس و اجبار ، بلکه از

روی حساب و کتاب چیده شده است و در اتصال و تصویر طولی شعر ، نوعی

پارادوکس هم مشاهده می گردد .

آنکه برای ما مهم است پیام زلال است، البته اینکه نسل نو از ما چه می خواهد

نیز مدّ نظر است . حیفم می آید که معرفی نکنم مقاله ی خودم در خصوص

(زبان نو و ساختار شکنی در شعر) را که مفصّل در آنجا درد دلهای زمان حال

را دارم و توصیه میکنم دوستان بخصوص قسمت (نسل نو از ما چه می خواهد)

را بدقّت مطالعه فرمایند.


زلال، علاوه اینکه در آهنگین بودنش لذّت خاصّ موسیقیائی بی نظیری را بر

مخاطب می بخشد باید از لحاظ محتوا نیز «یک» باشد . هرچند که گاهی آدم

ضعف تکنیک را در طول شعر فوق مشاهده میکند اما خوشبختانه ارتباط طولی

شعر محکم و برقرار نمایان شده است و دارای استخوان بندی ماهرانه ای

می باشد.


در این شعر ،تصاویر خیالی بطوری چیده شده است که گویا خواننده را یکدفعه

می میراند و دوباره از مرگ حاصل از نا امیدی نجاتش می دهد :


دوباره اول راه

سکوت ما ، دوباره رنگ سیاه

دوباره حسرت اندوه فرصتی جاوید

حضور غم ، نفیر و ناله و آه

بساط جرم و گناه


با این زلال ،حال مخاطب در همان ابتدای ارتباط گرفته می شود که این هم

میتواند حسن باشد هم عیب.

حسن از این جهت که ناخودآگاه به مخاطب یک هشدارهایی داده می شود

بر اینکه خودش را برای شنیدن اتفاقی آماده کند . و عیب از این جهت که آدم

را بطور شدید به حزن و عذاب نفس می اندازد !


انتخاب قافیه ها بجاست و استعاره های خوبی چون بساط جرم ، حضور غم ،

شعریت را در زلال زیاد کرده است ولی امید می رود که از این بیشتر دقت شود

تا از استعاره ها و تصاویر تازه ای بهره مند باشیم . البته شاعر زرنگی نموده

و در همان ابتدا تیر را به هدف زده است . رنگ سیاه معمولا نشانی از غم و

در جایی نشانی از ظلمت می باشد که هردو برداشت را در این نکته میتوان

مشاهده نمود.

شاعر در ابتدای احساس از حال روزگار و از سیاهی های مکرر در جهان به

جان آمده است و این مورد برای هر خواننده ای بطور شفاف معلوم است .

حسّ درونی شعر، تمام شدنی نیست .کم کم حالت حماسی به خود میگیرد

و بطور جدّی شکایت از مقدّرات شاعرش را به همراه دارد :


همیشه زجر و بلا

و چشم ما ، همیشه پر ز چرا

زبان به جرم نوشتن ، گلوله می بلعد

نصیب ما ، سکوت و مرگ صدا

شروع فاصله ها


در بند فوق یک ایراد تکنیکی می بینم که آن هم تکرار بی مورد عبارت

(همیشه) می باشد . شاعر میتوانست براحتی واژه ای را جایگزین دومین

«همیشه» بکند ،بطوری که بر مفهوم و مضمون نیز لطمه ای وارد نسازد.

به طور مثال :


( ... و چشم ما ، نخفته ، پُر ز چرا ). شاید اینطورش هم برای عده ای مورد

پسند نباشد ولی از اولی که بهتر است . در این حالت « همیشه » ی اولی

بر مفهوم سطر دوم هم دخیل می شود.


در این بند فریادی نهفته است که حکایت از آزادی دارد و حقّ را می طلبد . چه

بسا ظلم ها و ناعدالتی هایی که در دنیا روی میدهد و چه بسیار مظلومینی

که از بی کسی در خلوت خویشتن خون گریه می کنند!


اینجا شفاف بودن موضوع نسبت به بند قبلی نمایانتر است. «شروع فاصله ها»

در برداشت ، معنای آغاز هجران حقّ را می رساند که هرچند مطلب به خاطر

انتخاب قافیه در گیر و دار می ماند ولی با این تنگنا بسی قابل تامل است .

و باز جوشش ادامه دارد . شعر رفته رفته بوی ایثار و غیرت می دهد و از این

جهت که بار معنایی خاصّی را حمل میکند قابل تحسین است. وقتی که در

این زلال به عمق معنا رجوع می شود می بینیم عبارت ( غروب واژه ) بدون

بند آخر بی معناست . یعنی اگر روزی شاعر آخرین بند این شعر را حذف

کند دیگر کارآیی مفهوم در عبارت ( غروب واژه ) خودبخود از دست می رود

و شعر بطور کلی از اقتدار می افتد.


در این حسّ موازی با خط اعتراض و تاسف ،گلایه از کیهان و کیان ادامه دارد

و قدری بر حسّ حماسی افزوده می شود :


شروع تازه ی درد

نگاه ما ، چه بی اراده و سرد

کسی ز فصل شکفتن سخن نمیگوید

به رشد ما غروب واژه چه کرد

نمانده تاب نبرد ؟!


بنظرم ،شعر تا اینجا به حالت مرده می آید و در بند آخر است که جان می گیرد.

یعنی این شعر بدون بند آخر ، پوچ و بی فایده است . دقیقاً این همه سخن که

به نظم کشیده شده است صرفاً جهت آماده سازی بوده تا عصاره کلام تحویل

داده شود و گویا شاعر این همه مقدمه چینی کرده که بند آخری را به رو بکشد!

و واژه ی « کاوه » از همان ابتدای شعر مد نظرش بوده و کار خوبی است.

( کاوه ) این واژه ی اسطوره ای ما و سنبلی از جان کلام شجاعت و دلیری از

دیرهنگام وارد ادبیات ما شده است و چندان تازگی هم ندارد ، امّا اینکه بعضی

کلمات مرده را در قالب حسّی تازه زنده کنیم ، هنر است و قابل تقدیر. کاوه در

این شعر رُلی تازه بازی می کند و بعنوان قهرمان عبارات در حسّ است که

ارزش کاویدن را نیز در بردارد .


ولی نمرده هنوز

صدای ما ، امید رویت روز

دوباره از دل این خانه کاوه ها آیند

ز خون ما چراغ خانه بسوز

به روز دیده بدوز


خوشبختانه در این شعر به دنبال نا امیدی ، امیدی جریان دارد و آدم در آخرهای

این عالم جانی تازه میگیرد و شعر ازغیرت و شهادت و جوانمردی آبستن است.

عالم این زلال ، انزوا را رد نموده و متنفّر از سیاهی ،نور می طلبد که در واقع

می توان به این شعر ، زلال انتظار نیز نام نهاد.در خصوص «کاوه» می خواهم

کمی اشاره داشته باشم که از سایت لغت نامه ی دهخدا برداشته ام . توجه

داشته باشید که: «کاوه . [ وَ / وِ ] (اِخ ) در پهلوی کاوغ کریستن سن کوشیده

است که ثابت کند افسانه ٔ کاوه در اوستا و کتب دینی زرتشتی سابقه نداشته

و متعلق به عهد ساسانی است و آن را به طرز افسانه های بسیار قدیم دیگر

ساخته اند تا بتوانند اصطلاح درفش کاویان را تعبیر کنند و حال آنکه معنی

حقیقی آن درفش شاهی است و کاویان منسوب به کوی = شاه = کی - . . .

داستان کاوه را فردوسی ، طبری ، بلعمی ، مسعودی ، ثعالبی ، خوارزمی و

ابن خلدون و تواریخ دیگر آورده اند. ( از حاشیه ٔ برهان چ معین با اختصار )

نام آهنگری بوده مشهور که فریدون راپیدا کرد و بر سر ضحاک آورد و درفش

کاویانی منسوب به اوست . (برهان ). نام مردی است که در شهر سپاهان

که لشکر ایران در آن جمع و از آنجا به هرجا مأمور می شده اند - ریاست

صنعت اسلحه رزم داشته و جباخانه ،که زره و مغفر و آلات جنگ میساخته

در دست او بوده و به سلسله ٔ پیشدادیان ارادت و اعتقاد صادقانه داشته .

بعداز غلبه ٔ ضحاک علوانی بر جمشید جم و هلاکت جمشید، ظلم و بیداد

ضحاک اهالی ایران را به ستوه آورد و بدو دل بد کردند و چاره نداشتند. او

نیز از ایرانیان آسوده دل نبود چون فریدون بن آتبین -یا آبتین- از فرانک بزاد

در لارجان مازندران در بیشه بشیر گاو پرورش یافت تا به حد رشد رسید

و ضحاک بر وی دست نیافت .


هواخواهان در انتظار خروج وی بودند. کاوه با دانایی که صاحب علوم غریبه

بود آشنایی گرفت . او بر نطعی از چرم شکل صد در صد برنگاشت و به کاوه

سپرد و بدو گفت : این را علمی بساز که با هر که روبرو شوی غالب گردی

و اگر از نژاد جمشید تنی پیدا کنی کارها رونق خواهد گرفت . کاوه پسران

خود قارن و قباد را بتحریک سپاهیان مأمور نمود و با گماشتگان ضحاک

محاربه کرد و با سپاهی به ری آمد و فریدون را آگاه کرد و سپس گرزی به

ترکیب سر گاو برای او ساخت وخروج کردند و ضحاک را گرفتند و در چاهسار

کوه دماوند نگونسار کردند. فریدون استقرار یافت و کاوه را با سپاه به تسخیر

قسطنطنیه فرستاد. وی مدت بیست سال بتسخیر بلاد پرداخت و حکومت

شهر سپاهان خاصه ٔ وی گردید.


فردوسی:

خروشید و زد دست بر سر زشاه

که شاها منم کاوه ٔ دادخواه .


فردوسی:

که چون قارن کاوه جنگ آورد

پلنگ از سنانش درنگ آورد


خاقانی:

کاوه را چون فر افریدون یافت

چه غم کوره و سندان و دم است


خاقانی

منم آن کاوه که تأیید فریدونی و بخت

طالب کوره و سندان شدنم نگذارند.


خاقانی:

اوه که داند زدن بر سر ضحاک پتک

کی شودش پی بند کوره و سندان و دم ؟ »


تشعشع سخن در آسمان چنین زلالی تمام نشدنی و قلم حقیر نیز برای نوشتن

ناچیز است. خواستم ارادتی داشته باشم بر جناب یزدان صلاحی عزیز و

امیدوارم در آینده بهترین زلال هایی را از ایشان بنوشیم و لذّت ببریم که

استعدادشان بخصوص در زلال عروضی قافیه دار عالی و ستودنی است و با

چندی تلاش می توانند بعنوان مشهورترین و ماهرترین زلالسرا بر دنیای هنر

و ادبیات معرفی بشوند .
ابوالفضل عظیمی بیلوردی ( دادا )

 

 

 بنیانگذار سبک زلال

  


comment نظرات ()