شعر زلال

تولد و انتشار موفق سبک زلال بر دنیای ادبیات مبارک باد

بانک زلال های فارسی استاد بیلوردی
نویسنده : محمد رضا - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠

 

 

بوی خدا حافظی

 (زلال عروضی قافیه دار پیوسته)

 

 

تو ای مأنوس!

تو ای شبها به من فانوس!

مـرا  معتـاد  بـر  امـواج  دریـا  کـن !

دلم را  سیل بُرد اینبار  می ترسم  ز  اقیـانوس!

روانم  در تـلاطم هـا  نـمـی گنـجد

مگر لطفی کنی مخصوص

بریـن پـابوس

 

منم...دادا،

نگو نشنیدمت فردا!

کمی از وقت مأموریّتم باقیست

بساط کوچ خود را  نرم نرمک  میکشم بالا.

زمیـن مهربـان و بیشتر مظلوم

ز محنت دورتر بادا

خداونـدا !

 

 

 

 

یاد آور سرما!

(زلال عروضی قافیه دار - پیوسته)

 

ما حالت  ِ زردی داریم

انگار نه یاری و نه مردی داریم

گفتیـم بـه آدمانی از قـلـب، تـبـسّم  بـارنـد

گفتند درین ناحیـه، دردی داریـم

با عشـق نبـردی داریم

 

خشکیم چنین تا هستیم

گفتند که ما ظاهر ِ دریا هستیــم

در عمق نمانـده ایـم تـا  زعـمـق بالا گیـریم

امـروزتر و بدون فـردا هستیــم

یاد آور  ِ سرما هستیم

 

 

زلالی از راه شام

(زلال عروضی قافیه دار - پیوسته)

 

کسـانی بــاز مـی گرینـد

و بـا دردی پُـر از آواز مـی گـریـند

کسـانـی بـاز عـاشقتـر به کسب  ِ نــور مشغولند

عـطش در قـالب  ِ اعجاز می گریند

به سبک  ِ راز می گریند

 

الـهـــی! راه طـولانیــست

تمام  ِ آسمان  ِ عــشق ، بارانیــست.

به هرجا بنگرم روی حسین(ع) است و بهار  ِ او

در آنسوی جهان انگار، مهمانیــست.

و جز صبری به دریانیست

 

 

طبعی در حدّ جنون

( زلال عروضی قافیه دار – پیوسته )

 

 کمـی آشفـتـه افکـارم

و انـدوه  ِ جـدایـی از تــو را دارم

مــرا در انحصار ِ یک نگاه، آنقدر می سوزی

که از ایـن  کوره ی دل، آه میبارم

و حسرت میشود کارم

 

کمی هُشیار و بس منگم

بسی قبـراق چون شیران  و کم لنگم

چنان  در این  ســرازیری  شتاب  ِ تلخ  می نوشم

که گویا سَردَوان با خویش می جنگم

به جسمی تشنـه دلتنگم

 

من آن سرگشته ام، آری،

تو خود اشراف بر این واقعه داری!

مبـادا سیـنه ام  را  زیــر ِ تیـغ  ِ ناکسـان  بـخشـی،

که ترسم خون چکاند از دل  ِ یاری

بـه در بندی و با  زاری

 

خموشی مُلزم است اینجا

و انگـاری قـلـم ، نامحـرم اسـت  ایـنجــا

بــه پـای هـر زلالی  گـاه  می سـوزم  وَ  مــی سـازم

چرا؟! چون حقّ و باطل درهم است اینجا

عدالت مبهم است اینجا

 

و اینجا، یعنی این دنیا،

کـه خالــی هست از مـردان  ِ نـاپیـدا

برای طفلکانـــی  مَهدی از تسکیـن و بـازی شـد

و من، نـامُـرده  و نـازنـده ی  فــردا

کدامین سرکشم آیا؟!!

 

ز دلپـردازهـایت گو!

لبـی از طـرح  ِ آدمسازهـایت گـو!

چه می باشد که این محزون خیال، آسوده گردانی؟!

به من از مقصد  ِ پروازهایت  گو!

کمی از رازهایت گو!

 

 

 سرو میراثم من

(زلال عروضی قافیه دار)

 

غرق احساسم من

بـاز همـرنگ گـل یـاســم مـن

عطر شعـرم همه از جوهره ی شب بوهاست

نه غبـاری ز کویـر و نـه کـه سنگ از دل ِ سیّــاسـم مـن

زاده ی خـلوتـم  و  زخـمـی  ِ  یـک  عـمـر  سکـوت  و کلمـاتــی از آه

بــه زلالی  ِ قـلم  در همـه ی زاویـه ، حـسّـاســم مــن.

حرفی از خش خش و رقّاصی برگی نزنید!

در عـــزای دل گیـلاسم مـن

سرو میـراثـم من

 

 

و بی تو عشق یعنی: «هیچ»

(زلال عروضی قافیه دار پیوسته)

 

به حق، منظور باید شد

ز قلب سنگ وآهن دور بایـد شد

به ردّ پای دلخونان ، گل  ِ الماس باید کاشت

دمی که جای دارد نور باید شد،

چرا مغرور باید شد؟!

 

دادا از عشق می گوید

و سلطان و گدا از عشق می گوید

چرا در شورزار ِ عقل، مثل  ِ کور می گردیم؟!

بیا که روح ما از عشق می گوید

خدا از عشق می گوید

 

و بی تو عشق یعنی: «هیچ»

و عـــشق  ِ بی تـو را گفتند معنی: «هیـچ»

تـــــو آن زیبـائــــی  ِ حـرف و حـدیـث  ِ رازدارانــــی

که بی «شرح» ِتوهر«امّا»و«اَعنی»هیچ

و بی تـو نیست شـأنی هیچ

 

 

ناز کن!

( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

شاخه مست خواب هست

برگهایش خسته و بی تاب هست

خشم پائیــز عاقبت کار خـودش را کـرد، لیـک

این نهال از بـاغ فتـح الباب هست

ریـشــه اش در آب هست

 

بـــاز می غرّد  بـهــار

همچنان عاشق بمان، لذّت بکار!

عالم  ما  هم   اسیـر عشوه ی  داوودی  اَست

ناز کن از رنـگ و روح ابتکار.

چشم را گردان خمار!

 

  

راز سر به مهر

 (زلال عروضی قافیه دار-پیوسته)

 

داستانت خواندنی بود

بال تقدیـرت کمی چـرخاندنی بود

کاش راز سر به مُهرت را جهان آگاه می گشت

گوشه ای از طالعت گریاندنی بود

خون دل افشاندنی بود

 

ای رفیق! افسوس، افسوس

گشته ای  هرچند بر این تشنه، محسوس

روزگـــارم  بس خـراب است  و  زمـانـم  بـس گل آلود

امتـحـانـها  سخت و  جـانـهـا  بـاز  مأیوس

در حضـوری پُـر  ز سالــوس

 

حکم کن باشم تو را گوش!

ای کـه نـوشانوش داری باده بر دوش!

سایه ات بالای سر هست و  وجودت  مخفی از دید

عالمت پُر آتش و خود سخت خاموش

هـر که دنبـال تـو مدهوش

 

در طلوع  عشق مرموز

گشته تا روزم پر از سوز و شبم روز،

کـو بـه کـو ، دربنـد در بنـد  و  خیـابـان  تــا  خیـابـان

بـاز جاری هستمت گرم و جگر سوز

بـا درونـی آتـش افــروز

 

 

 

من که می میرم برایت!

(زلال عروضی قافیه دار)

 

من که می میرم برایت!

من که می گویم دل و جانم فدایت!

دیگــر ایـن نـاز و ادای کـودکانـه چیـست آخـــر؟!

دیگر این عاشق کشی ها را چـه کس آورده لیـست کارهایت؟!

در لـب نهــر زلال مَردمم ، احسـاس جـاریـست

بـاز  می رویـد  گل بـوسه  به پایت

بـاز می نـوشم صدایت!

 

 

یک نفر او را ندید

(زلال عروضی قافیه دار )

 

یک نفر او را ندید

وقتی از حالی به حالی می پرید

یک نفـر از کوچـه ی مـا بــاز مغرورانـه رفـت

او به جـرم  بی کسی و فقر، پنهانی  ز من  دوری  گزیـد

کوچـه ی مـا هم خـدایی دارد و نـازک دلی

می خـورَد  سمت  خیابان امیـد

ردّ پاهای شهید

 

 

 

نام این گِرد، «زمین» است

(زلال عروضی قافیه دار - پیوسته)

 

نام ِ این گرد، زمین است

کار این دهکده ی خشک همین است!

زود از مـــوج ِ غبـــار ِ سر ِ هر کـــوچــــه نیــــــاشوب!

دشمن ِ عشق اگرچه به کمین است،

دل ِ عاشق نه غمین است!


هست ما را چو امیدی

ترسمان نیست از آنها که شنیدی

بعــد از این غائله آهنــگ ِ قـــدم های ســــرور است!

هست در بـاور ِ عشّــاق نــویــدی

بهتر از آنچه که دیدی

 

حرف،حرف مگس است

(زلال عروضی قافیه دار)

 

حرف،حرف مگس است

اگر اینجا سخن از زخم کس است

لـجـن  وزوز  او  فـتـنــه گـــــــــران  می نـوشنـد،

بـدنش مُـرده  و بـاقی نـفس است

حـرکاتـش عبـث است

 

 

جنس زلال

(زلال عروضی قافیه دار)

 

میـان اهل حالی

بُـوَد شیرینتر انـواع زلالـــی

وَ لیکن جنس های قافیه دارش عسلتر

خصوصاً با تصاویــــر خیالی

در آغوش جمالی

 

 

 

 

تو را دگر چه شدست؟! (زلال عروضی قافیه دار )

  

تو را دگر چه شدست؟!

چنین که می گزی مگر چه شدست؟!

دوباره   تیغ   حرف  راست   بر   دُمت   زده اند؟

بگو به من تو مختصر،چه شدست؟!

درین سفر چه شدست؟!

 

 

بدبخت! عدم می نوشی! (زلال عروضی قافیه دار)

 

ای دل که «منم» مینوشی!

بـر مـن تـو دروغکی قـسم مینـوشـی

دیــری نشود کــه سنـگ بیـصدا تـو را هم کـوبـد

دیری نشود تو هم درین عرصه ی حق تیغ دو دم مینوشی

زیـرا کــه حقیـقت  ز تـو  هر لحظه  شکایت دارد

زیــرا کــه بسی خـون قـلم مینوشی

بـدبـخت! عـدم  مینـوشی!

 

 

غریبتر بجوش (زلال عروضی قافیه دار)

 

ستاره شو!

بـه شعرم استعاره شو!

کمی ز پرده ی کنایه دور باش!

به یادم ای دل ِ شکسته،چون هزار پاره شو!

گــذار غبطه هــا خــورد بــــــه زیـــر ابـروانت آبـشارهــا

لبـالـب عـاشقانـه بـاش ازیـن خیــال واژگـون بـه اوج هـا سواره شو!

غـــریبتر بـجـوش تــا مُـذاب سنـگ  ِ درد را روانــه کـن!

غـریبتر بسـوز تــا  شب ِ بشــر  شراره شو!

و بـاز کـن دهـان سـرد بـاغ را

برای لاله چاره شو

بهـاره شو

 

 

فرات چشمانت ( زلال عروضی قافیه دار )

 

ای ما،همه مات چشمانت

پایین بکش آهسته جهات چشمانت

آمــــوز بـدیـن فتــاده  زیـــر  پـات   سقّـایـــی را

سیـــراب نـما  کـویـر  تشنـه  از  کــرامت  قنـات چـشمانت

هم سینه پُر از سوزش دردست و زمان آتـشبـار

هم تشنه ترم بر حرکات چشمانت

قــربـان فـرات چـشمانت

 

 

تویی که دور شدی (زلال عروضی قافیه دار پیوسته )

 

زمان نمی گذرد

وَ لحظه ، بی امان نمی گذرد

قدم قدم شکسته، این تویی که می گذری

خدا ز مردگان نمی گذرد

روان نمی گذرد

 

تویی که دور شدی

ز یار، غـافل  ِ حضور شدی

تویی کــه بـر زمـانـه بس غـریب می نگری

و گم در امتـداد نـور شدی

هـزار جــور شـدی

 

 

سر قولم و تأکیدم (زلال عروضی قافیه دار)

 

وقتی که تو را دیدم

دل از  هوس غیر تو  ببریدم

دیوانه ترین عاشق سرمست زمین گشتم

جز عشق تو  و وَصل تو  و  دردِ غمت  هیچ نفهمیدم

اوراق جمالت  که  به  انگشت خیالم  قلم شوق روان می کرد

گه قصّه شدم گه شعر، از حسّّ تو در  هیچ دم  ای ماه  من آسوده نگردیدم

امّا  تـو  مــرا  زیر نگاه  عطشت  سیـــر  نخواندی  و  ننوشیدی

این برگ خزان را که به شوقت ز  گل  مهر و وفا چیدم

بر  قاب دل غم زده  از  هجــر  تو  آویزم

امّا  کـه  سـر قـولم و تأکیـدم

پاک از غـم تردیـدم

 

 

احساس بهاری ( زلال عروضی قافیه دار )

 

غنچه دهنی باید

در  بستر  گلها   چمنی  باید

با این همه طنازی و سرمستی و فرهادی

در  نزد  شقایق  سمنی  باید

شیرین سخنی باید

 

 

دو حرف حساب (زلال عروضی قافیه دار )

 

الهی آسان گیر!

زیـاد هم نـده بـه انسان گیر

در بـهشت را  ز نـو بـه اهـل دل  وا کن!

ز چنگ خاک،محنت جان گیر

وَ  راه درمان گیر!

 

 

چرا ؟! ( زلال عروضی قافیه دار )

 

چــرا شکستــه تـری؟!

و از تمام  آشنا گسستـه تری ؟!

چـرا بهانـه تراشی  به عاشقان شده ای ؟!

تـمام روز  چـشم بـستـــه تـری!

همیشه خسته تری؟!

 

 

از فکـرت آدمی چـه هـا خواندی ؟!

(زلال عروضی قافیه دار پیوسته)

  

ای گل که به گلدانی!

وَز جملــه ی  گلهـای بهــــارانی

دانم تو هم از غربت خود در قفسی نالی

دلتشنــه ترین عــاشق بارانــی

در داخـــل زنــدانـــی

 

آن ریشه کـه پیچانـدی

وان تـار غمی کــه بر گلو رانـدی

از جملـه نشانـه هـای فرط دلتنگـی ست

از فکـرت آدمی چـه هـا خواندی

اینگونه گل افشاندی!!؟

 

بــر لــذّتـــم افــزودی

وجدان خود از این جهت آسودی

امّـا مـن دنیــا زده  بیــرون تــــو را دیـدم

غــافـل ز درونتـم کــه می بودی

چون کوکب و داوودی

 

  

تعجیل کن مهلت کم است

(زلال عروضی پیوسته قافیه دار)

 

پیدا تویی پنهان منم

ساکت تویـی نارام و سرگردان منم

با دست احساست بگیر این پای چرخان در فلک

پشت زمین،بی بال و پر،انسان منم

در کار تو حیـران منم

 

آسان تویی مشکل منم

دریـا تـویی پـابست اندر گـِل منم

امّا شنو ، اینجا کسی می نوشد آه و نالـه ها

خالی ز هر کوئی و هر منزل منم

خونینتر از هر دل منم

 

ای وای ازین حال حضور

آشفـتـــــه بـازاری مــردان ظـهـور

فـریــاد ازیـن جسم نمـاز مـُـرده پـای خـاکها

بشکن رکوئی از تسلسل در عبور

تـکـــــــرارهـای دور دور

 

ایــن لات را آرام کـن!

بــا تیـــغ تیـــز ابـروانـت رام کـــــن!

البتّــه پـاگیــــــر نـگـاه سخت تـقدیـرت نـمـا!

یک بوسه ده آنوقت سوی دام کن!

آغوش خود اعدام کن!

 

مهلت به دیدارم بده

آگاهی از هــر گونه اسـرارم بده

ارزان نمی بخشنـد بـر عشّاق راز عـشق را

پس کوه غم بر دوش افکارم بده

یک خلوت آزارم بده

 

من حاضرم تا جان دهم

دل را به رسم عشق خون افشان دهم

مـن حـاضـرم در آسمـان دست تــــو بـــاران شـوم

بـر جـان شب، گلهای نــور افشان دهم

آن را که خواهی آن دهم

 

دارم صدایت را،بگو!

من میشناسم هوی و هایت را،بگو!

ردّ حضـورت را دریــن تـکــــرار می نـوشـم  نـــرو!

رمـــــــز کلیــــد رازهــایت را بـگـــو!

آرام جایت را بگو!

 

تعجیل کن مهلت کم است

قـدّ پـگاه از درد تـاریـــکی خـم است

یـا هـوش از دادا  ستـان  چـون سـرخوشان مـاوراء

یا قدرتی ده که جدایی محکم است

در انـحصـــــــــار آدم است

 

 

عیدتان مبارک باد (زلال عروضی قافیه دار)

 

عیدتان مبارک بـاد

قلبتان پر ز « کیفَ حالک ؟ » باد

بـوسه هـا خـالی از غبـار اخـم و دلسردی

خانه هاتان پر از سرور و عشق و گرمی و وروجک باد

همچنـان رفت و آمـد،اختیـاری و شیـریـن

دل،جـدا  ز هـر بهانـه و لـَک باد

شکّرین و قندک باد

 

 

باز وجدانها مُرد (زلال عروضی قافیه دار)

  

آفـتـاب غـمگیــن اسـت

بـــاز روز حساب غـمگیــن اسـت

ابــر بـُخل بـا حیلت، شبهـه می بـارد لیک

هــم سئوال جناب غمگین است

هم جواب غمگین است

 

باز ایمانـها مُرد

بـاز احسـاس در انسانـها مُرد

باز مَردیّ و خدا ترسی و شرم و خجلت

کوچه ی عدّه ای از جانها مُرد

باز وجدانها مُرد

 

پا شو تا بر گردیم

سائـل کـوی دادگــر گردیم

ما نـه آنیم که از گمشده ها باج کشیم

پا شو تا وارد محشر گردیم

پـای کـوثر گردیم

 

 

شعر ناب غمگن است (زلال عروضی قافیه دار)

  

آفتاب غمگین است

باز روز حساب غمگین است

ابر بُخل با حیلت ، شبهه ها پراکندَه ست

بر سئوالی جواب غمگین است

شعر ناب غمگین است

 

باز ایمانها مرد

باز احساس در انسانها مرد

باز مردی و خدا ترسی و شرم و خجلت

کوچه ی عدّه ای از جانها مُرد

باز وجدانها مرد

 

پا شو تا برگردیم

سائل کوی دادگر گردیم

شاید از تشنه دلی بخت بهاری چیدیم

پاشو تا وارد کوثر گردیم

دور حیدر گردیم

 

 

 

و خواهم گفت... (زلال عروضی قافیه دار)

 

صدای نـــور می آید

و عطــر نرگسی از دور می آیــد

برایش فاش خـواهم کرد ظلم سایـه نوشان را

که دانم بر همین منظور می آید

کمی مقهور می آید

 

و خواهم گفت یک اختــر

بــــه جُـرم  زرد بـودن از گل احمــر

جُـــدا با تیـغ کبــر باغبـانی  کــــور دل  گـردیــد

اگرچه سخت می باشد چنین باور

حقیقت روشن است آخر

 

 

 

خوشست در تب غیرت جویدن آتش

(زلال عروضی قافیه دار)

 

جهان  ِ مرد کجاست؟!

و اصل  ِ درد  ِ درد  ِ درد کجاست؟!

خــروسکی،  دل  ِ خونین، بـه کـرکسـان  بـخشیــد

سبب شناس  ِ زخم  ِ زرد کجاست؟!

و ضدّ سرد کجاست؟!

 

خوشست مرد شدن

به عمق  ِ درد، زرد  ِ زرد شدن

خـوشسـت  در تب  ِ غـیـرت ، جـویـدن  ِ آتـش

بجای «سرد  ِ سـرد  ِ سـرد شدن

ز حقّ طرد شدن»

 

 

 

 

حرف بیهوده نزن!  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

شخصی آمد پیش من

گفت بر من زور می گویـد حسن

عـاشق آن دختـرش هستـم بـه قصد ازدواج

دیــد بیـکارم بـه معدن بُـرد و گفتـا : تــا زمـانـی کــوه کَـن!

بـر کلنگ و بیـل هم عادت ندارم ، بچّـه ی شهرم ، چـه بـایـد کـرد آخ ؟!

هیچ می دانی که سنگ اندازی آن پیر بوده سرشکن؟!...

گفتم : آخر « کار هر بز نیست خرمن کوفتن

گاو نر می خواهد و مرد کهن »

حـرف بیـهوده نزن!

 

 

                

 

زلال فوق  از نوع عروضی قافیه دار بوده و در طول وزن

«فاعلاتن فاعلات» با دخالت « فاعلاتن » می باشد:

 

فاعلاتن فاعلات

فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

فاعلاتن فاعلات

 

 

************************************ 

 

پندهای زلال  (زلال عروضی پیوسته قافیه دار)

 

به نان کپک نزنید!

به آرد بی سبوس الک نزنید!

ز بَد خیالی  ِ خود  پـَر کشید!...یعنی که:

صحیفه ی دل  ِ روشن، بـه نیّت  ِ خبیثه،  لک نزنید!

ز چنگ چشم تیز با دوسوت گم بشوید!

به زیر نام مُرده جک نزنید!

به خود بزک نزنید!

 

به حقّ جان بدهید!

و دل به دلسِتان نشان بدهید!

خدای خنده شکن را ز ناله دور کنید!

ز بند  ِ حرف  دَر روید و پس درست امتحان بدهید!

صدا صدای عشق شد اگر بپاخیزید!

جلوتر از نماز اذان بدهید!

به دل تکان بدهید!

 

 رسواهای زمانه

( zolal poetry is a drink  ( dada bilverdi

 

 

 

زلال فوق از نوع عروضی پیوسته قافیه دار بوده و در طول ریتم

« مفاعلن فعلات » با دخالت «مفاعلن» می باشد:

 

مفاعلن فعلات

مفاعلن مفاعلن فعلات

مفاعلن مفاعلن مفاعلن فعلات

مفاعلن مفاعلن مفاعلن مفاعلن فعلات (سطر مادر )

مفاعلن مفاعلن مفاعلن فعلات

مفاعلن مفاعلن فعلات

مفاعلن فعلات

  

************************************ 

 

  

بی عشق،خنده هم حرام باد  (زلال پیوسته قافیه دار)

 

بشکن نگاه را

از هم سوا کن ابر و ماه را

ای کـه جمالت آینـه ی ماورا بُــوَد!

بر شب نما مسلّط آه را

ذکر پگاه را

 

بر تو سلام باد

عشقت به روز و مستدام باد

با شوق تو زلال نوشتن چه سهل هست!

بی عشق، خنده هم حرام باد

لطفت مدام باد

 

  

زلال فوق در طول وزن موسیقیائی « مفعولُ فاعلات »

با دخالت « فاعلات » میباشد:

 

مفعولُ فاعلات

مفعولُ فاعلاتُ فاعلات

مفعولُ فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلات (سطر مادر )

مفعولُ فاعلاتُ فاعلات

مفعولُ فاعلات

  

************************************ 

 

 

حق را بچین! ( زلال عروضی ژیوسته قافیه دار )

 

ای باغبان!

برخیـز از خواب گران!

آب از گلوی نهـر می ریـزد بــه چـاه

رحمی بـرای غنچه هــای عـاشـق  ِ شیـرین زبـان.

اینک تو بیل  ِ عشق را بر دست گیر!

بازوی دل کن امتحان

برخیز!هان!

 

ای نازنین!

بنگر بـه طبع  ِ آذرین

وَریـان بـه وَریـان، هـادی  ِ احساس باش!

آیــا مگـــــر از نـسل  ِ فـــردا  نیـستـی  در ایــن زمیـن!؟

یک نعره از جام «کوراوغلی» نوش کن!

سازت بیاور از کمین

حق را بچین!

 

 

وَریان : واژه ی ترکی هموزن دَربان و به معنای بند

( ایجاد خاکریز به توسط بیل ، برای تغییر مسیر و هدایت درست آب )

 

زلال فوق از نوع زلال عروضی پیوسته قافیه دار بوده و در طول وزن

«مستفعلن» با دخالت «مستفعلُن» می باشد:

 

مستفعلُن

مستفعلُن مستفعلُن

مستفعلُن مستفعلُن مستفعلُن

مستفعلُن مستفعلُن مستفعلُن مستفعلُن  (سطر مادر)

مستفعلُن مستفعلُن مستفعلُن

مستفعلُن مستفعلُن

مستفعلُن

 

************************************ 

 

این«زلال»،آهوی سرگردان توست (زلال پیوسته قافیه دار)

 

چشم چون نوشـَد تو را

عـشق بر رفع عطش،کوشد تو را

آدمــی دانست در آخـــر رضای کیـستـــی؟!

یـا که در مشهد فقط جوشد تو را،

رنگ بفروشد تو را؟!

 

خواندم از انسانی ات

قصّه ی طوفانی  وِ  بارانی ات

ای امیر بی نهایت ، هشتمین  در مـاورا!

مانـده ام از آسمان گردانی ات

سیر  آبادانی ات

 

حُسن ربّ العالمین

بــر خـداونـد خداوندان  قـرین

زاهدان  را درب نور و عارفانی را حضور

اسوه ی مهر و محبّت بر زمین

پس تویی ای راز دین!

 

حیرتم افزون گشت

جام دل در سوگ تو پرخون گشت

کورهـا  آنـدم ، تو را  نشنـاختند  و  تـاختند

زهر تهدید از خطا بیرون گشت

دیده ها جیحون گشت

 

باز می گریم به خود

بی سر و ناساز می گریم به خود

کاش اکنون چون تو یار   مهربانی  داشتم

بشنو! با آواز می گریم به خود

باز می گریم به خود

 

ناله ها پر می کشند

بر محبّت هایتان سر می کشند

ناگهان  قربانی  طرز  نگاهت  می شوند

تا لبانم اشک را تر می کشند

عکس دلبر می کشند

 

واژه ها حیران توست

سطرها  زیبنده ی  پیمان  توست

عشق  بادا  نا تمـام  و عـاشقی ها  مستدام

این«زلال»،آهوی سرگردان توست

جاری چشمان توست

 

 

زلال فوق در وزن (فاعلاتن فاعلات) با دخالت (فاعلاتن)می باشد: 

 

 

فاعلاتن فاعلات (2)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلات (1)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات ( سطر مادر )

فاعلاتن فاعلاتن فاعلات (1)

فاعلاتن فاعلات (2)

 

************************************ 

 

غرور ( زلال عروضی قافیه دار )

 

عـــــشق رحلت کـرده است

خنـده هــا ازبـس عفـونت کــرده است.

هیـــچ مــی دانـــی کـــه پشت گریــه های سُـرفه دار

در تـو ابـلیس استـــراحت کرده است،

«من»حکومت کرده است؟!

 

 

زلال فوق در وزن (فاعلاتن فاعلات) با دخالت (فاعلاتن)می باشد: 

 

فاعلاتن فاعلات

فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات (سطر مادر)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

فاعلاتن فاعلات

 

 ************************************

 

 

به حقّ نغمه ی داوود ، عشق را به روز کنید 

( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

   

کمی صدای مرد کجاست؟!

و چند گوش  ِ  باز  ِ اهل درد کجاست؟!

من از قبیله ی آبم ، به من  جواب  ِ صاف دهیـد!

در  ِ ورود  ِ بوستان  ِ زرد کجاست؟!

گلی که صبر کرد، کجاست؟!

 

ز رقص  ِ غصّه  پیر شدم

به زیر  ِ دست  ِ چشم  ِ تر اسیر شدم

به حقّ  ِ نغمه ی داوود ، عـشق را  به روز  کنید!

ز گردبادهای  هـرزه  سیـر  شدم

چو گیج و دستگیر شدم

 

 

زلال فوق در وزن (مفاعلن متفاعلن) با دخالت (مفاعلن)می باشد: 

 

 

مفاعلن متفاعلن

مفاعلن مفاعلن متفاعلن

مفاعلن مفاعلن مفاعلن متفاعلن

مفاعلن مفاعلن متفاعلن

مفاعلن متفاعلن

 

 

 ************************************ 

 

 

 

از چشم بد به دور  ( زلال عروضی بدون قافیه )

 

یکساله شد زلال

تا دامنه ی ماه قد کشید

خود را به شهر دائمی آبها  رساند

گل می کند حضور عطش ، دغدغه ی باغ انتظار

در قلبهای پاک سر کوچه های نور

امروز خدا شاد می شود

از چشم بد به دور

۱۳۸۹/۱۱/۲

 

زلال فوق در وزن (مفعولُ فاعلات) با دخالت (فاعلات)می باشد:  

مفعولُ فاعلات

مفعولُ فاعلاتُ فاعلات

مفعولُ فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلات

مفعولُ فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلات

 مفعولُ فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلات

مفعولُ فاعلاتُ فاعلات

مفعولُ فاعلات

  

 ************************************ 

 

 

چـرا  دو چشم  ِ اسیـر  ِ مـــرا  نمی نوشــی؟!

( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

 

 

 

هنوز منتظرم

و در خیالت عـمر می سپرم

هنوز مهر تو را من به جان خــریـدارم

کجائی ای که از تو بیخبرم؟!

شکسته پشت درم

 

اگر تو باز آیی

و مجـلس  ِ زلال آرایـــــــــــی

همیشه بستـر  ِ نرم  ِ دلـم  بـرای تـو بــاد

چه باشد ای که خسته از مایی!

دمی بیاسایی!

 

زمانت افسردَست؟!

دقیقه های زخمی ات مُردَست؟!

چـرا  دو چشم  ِ اسیـر  ِ مـــرا  نمی نوشــی؟!

کسـی خطا برایـت آوردَست؟!

خیالت آزردَست؟!

 

نگو که بی ادبم

نیازمند توست روز و شبم

کلید کوی سحر را ز دست سایـه بگیــــــر!

بتاب کز غروب در عجبم

رسیده جان به لبم

 

 

زلال فوق در طول ریتم موسیقییائی (مفاعلن فعلات)

با دخالت (مفاعلن)می باشد: 

 

مفاعلن فعلات

مفاعلن مفاعلن فعلات

مفاعلن مفاعلن مفاعلن فعلات

مفاعلن مفاعلن فعلات

مفاعلن فعلات

  

 ************************************ 

 

مشغول توأم دربست!  ( زلال  عروضی  بدون قافیه )

 

زیــر  ِ قلم  ِ ابروت

من چشم  ِ تو را ترانه خواهم کرد

زلفت به کمر، به شور  ِ عــاشقانه خـواهم بست

آغوش  ِ تو باز خانـه خواهم کرد

جانم به لبی بستان!

 

دلبانگ  ِ مرا بشنو!

در حنجره ی چکـامــه، رازآلــود

در خـلوت  ِ استعــــاره، عکسهـــای لبخندت

بــر آینـــــه ی زلال مـــی دوزم

تا شعله بر افروزم

 

آماده ی تصویــــرم

برخیـــــز کِشم  ز شعلـه، آغـوشی.

بگـذار جهـان بسوزد از غــروب  ِ دلـسردی

من داغ به کوه  ِ سینه خواهم بست

مشغول توأم دربست

 

 وزن شعر فوق  ( مستفعلُ مستفعل ) با دخالت ( مستفعلُ ) می باشد:

مستفعلُ مستفعل

مستفعلُ مستفعلُ مستفعل

مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ مستفعل

مستفعلُ مستفعلُ مستفعل

مستفعلُ مستفعل

 

 ************************************ 

 

توهّم  (زلال پیوسته قافیه دار )

 

داغتر باید دید

عشق را جور دگر باید دید

عشق یعنی روح و جسم و ذهن در یک آینه

روزها نیـز قمـر بایـد دیـد

بیشتر باید دید

 

آبشاری گشتیـم

موج در چشمه ی جاری گشتیم

ریز ریزک، نرم خواهد شد قلوب  ِ سنگ ها

بی خیال  از آه و زاری گشتیـم

نو بهاری گشتیم

 

داغتــــــــــر بـایـد گفت

خبـــــر ِ باغ  ِ «توهّــم» که شکفت

و گمانـــی کــــه همه دیــد  ز اوّل حــق بــــود!...

چون«یقین»، پوسته ی تن را سُفت

اصل  ِ «انگار» آشفت

 

عقل را باید خورد

هوش را بر شکم   ِ عـشق سپرد

آبـــروی هـــرچـه در ســرّ عیان شد بـُردنـد

بــاری، ایـن دفعـه  نبــایـد آزرد

«جهل»،غم را آورد

 

 ************************************ 

 

عاشقترین مرد زمین کیست؟!  ( زلال عروضی بی قافیه )

 

عاشقترین مرد زمین کیست؟!

یک آسمان، صحبت، به رنگ  ِ  آه  دارم

یک داستان، با طعم  ِ  فــرداهای  بی  امــروز ...آری!

یـک  شب پـُر از پــروازهــــای آفتــابــی

یک  ُمشت،  نور ِ غرق در آب

 

عاشقترین مرد زمین کیست؟!

می خواهم از یک راز شیرین باز گویم

می خواهم از تحلیل  رفتن در جمال  ِ عـشق پُرسم

آشفتـه بـازار است و فانـوسم  مه آلود

یخ بسته چشم  ِ بود و نابود

 

عاشقترین مرد زمین کیست؟!

می خواهم از سیگار  ِ صبرش درد نوشم

در بی نهایت ، همچو معتـادان ،  بلای زرد  گیـرم

می خـواهم  اصلاًَ در تـوهّـم، دود بـاشـم

از کاه و گِل، مطرود باشم

 

 ************************************ 

 

تو آسمان شکنی!  (زلال عروضی یوسته قافیه دار )

 

صدا نکن تو مرا

به خویش آشنا نکن تو مـــرا

همیشه پای نگاهت، امیـد  گنـد  زَدَست

ز راه دل جدا نکن تو مـــرا

وفا نکن تو مرا

 

تو آسمان شکنی

به خوان روزگارنان شکنی

وفای تو ستم است و صدایت حیله گری!

میان موج، بادبان شکنی

وَ نردبان شکنی

 

 

 ************************************ 

 

 

 

آسمان می فهمد  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

مرگ  بـر نـامـردی

مرگ  بـر عـامـل هــر دلسـردی

مـرگ بــــر ضدّ امیـــــد و حسـد و نـادانــی

خاک بر صورت خشک و زَردی

اُف برین همدردی

 

آسمان غمگین است

صفحه ی قلب زمین چرکین است

مـن خـدا را کمــــی از خـلق جــدا می بیـنـم

عـــشق در آدمیــان گــر این است

عمر زهرآگین است

 

چشمها میمیرند

گوش ها جان بسر و درگیرند

روزَنی لیـک دریـن حاشیه هــا می خندد

زودها گرچـه به ظاهـر دیرند

تابع تقدیــــرند

 

آسمـان می فهـمـد

دیگر اینبـار جهـان مـی فهمد

تـا تـوانی عـشق بنما  وَز حسادت ... آری

دست بردار ، زمان می فهمد

روح و جان می فهمد

 

 

 ************************************ 

 

 

من من نیستم  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

دل رفت و دلبر نیز هم

جانم بُرید آن چشم و خنجر نیز هم

کی دانـد احـوال  ِ مــرا از درد  ِ عـاشق  بیـخبـر؟!

گشته دوان دنبال  ِ او سـر نیز هم

احساس و باور نیـز هم

 

دیگـر مــرا از مـن مپـرس!

زان آتش  ِ پـروانـه در خـرمن مپـرس!

عالـــم اگـــر اینست پس بشنو کــه مـن مـن نیـستــم

یعنی که راز  ِ روح را از تن مپـرس!

وز خون دل خوردن مپرس!

 

 ************************************ 

 

 

سوّم نوشت:«خون»

( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

مـردی نماز کـرد

بعـد از نمـاز، دست بـاز کـرد

گفتـا:«بـده خـدای من، آنچـه صلاح توست!»

خالق، نظر به طرح   ِ راز کرد

پـرونده  ساز کـرد

 

اوّل نوشت:«نور»

تایید لحظه هائی از حضور

یعنی: تمام شد سخن  ِ بنده، حـرف نیست

بایـد مقـامی آورنـد جــــور

در یک جهان دور

 

دوّم نوشت: «آب»

صیقـل به روح، زیر  ِ آفتاب

یعنی:هر آنچه داخل جسم است رفتنی ست

گاهی به نرمی و گهی شتاب

گاهی در اضطراب

 

سوّم نوشت:«خون»

طرحی شبیه  ِ نقشه ی جنون

رازی که در کلاس  ِ تمنـّای معنـوی ست

یعنی: عـلامتی ز دل بـرون

با حکم «راجعون»

 

آنگه فرشتگان

مست شکـوه محضر انسان

در آسمان  ِ حیــرتش  اصل  ِ نمـــاز  را

کردند ادا از دل و از جان

در عالم عرفان

 

آری،چنین شدست

رجعت بـــه مـاورا یقین شدَست

اینجا  پُـلی  بُــوَد بـــه  تجلـیّ گــه  ِ  شـهـود

آنکس که عاشق  ِ زمین شدست

دردآفرین شدست

 

بایـد بـه نـــــور رفت

در موقعش ز خاک دور رفت

یعنی:بــه دام  ِ نفس مبادا اسیـــــــــر گشت

باید که غرق درحضور رفت

سرحال و جور رفت

 

 

 ************************************ 

 

  

در استقبال از اولین کتاب شعر زلال « چشمه زلال »

به دست توانای جناب خجسته

( زلال عروضی قافیه دار )

 

زلال گوی عصر خسته مباد

نوایش از بهـار  ِ عاشقان، گسستـه مبـاد

وقـار  ِ اهـل  ِ عشق را همیشه  درجهـان نگهدارنـد

نهال  ِ بوستان  ِ معرفت بـه کـوی جـاودانــه ها  شکستـه مبـاد

ورق ورق کتاب « چشمه زلال » نوش جان بکنیم

دری به روی قدسیان  ِ مهـر بسته مباد

غمی به جانب خجسته مباد

 

 

 ************************************ 

 

 

داغی از پگاه عاشورا  (زلال پیوسته قافیه دار )

 

گلی اضطراب دارد

و نوازشی به لب  ِ رُباب دارد

عجبا که خواب  ِ عسل به خود همه جا حرام کرده

اثراتی از جگـر  ِ کباب دارد

هوسی به آب دارد

 

به جهان زد آتش آهی

و درون  ِ سینه،  پُر از شرار ِ نگاهی

لب  ِ نهــر، قافله های سنگ ، ســر  ِ عذاب دارند

نـه امیدی و نـه  وفائی  و نـه  راهی

نه به تشنه، جان پناهی

 

 

 ************************************ 

  

چه شدست؟!  ( زلال آزاد پیوسته)

 

 

 

تو با منی

 

اما کی و کجا؟!

 

ای کودک  چهار ماهه!

 

روی پایت بایست

 

آدم بشو!

 

 

 

تو   بزرگی

 

آن   قدر    بزرگ

 

که  دیگر  نمی بینمت

 

با من همقدّ شو!

 

چه خبرست؟!

 

 

 

تو قشنگی

 

آن   قدر  قشنگ

 

که آه،نمی شناسمت

 

بامن همرنگ شو!

 

چه شدَست؟!

 

 

 

 

 

 

شور عاشورا ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

 

بگذار بگریم

در این حرم  ِ یار بگریم

بگـذار کـــه با دیــده ی خـونبار بنالم

با داغ نهان، زار بگریم

غمبار بگریم

 

امروز فغان است

خون در لب یک رود، روانست

امـروز به شش ماهه عـطش ، آب نـدادنـد

نا مـردمی  و  ظلـم ، عـیانست

عالم نگران است

  

فریاد برآرید

آن  حادثه  بر یاد  بر آرید

امروز سر  ِ عـاطفه از پشت بریـدنـد

آه  از  دل  ِ  آزاد  برآرید

فریاد برآرید

 

بگذار بسوزم

با  محنت  ِ دلدار  بسوزم

بگـذار کـه از آتـش  ِ جانکاه  بـنـوشـم

در  حسرت  دیدار  بسوزم

بسیار بسوزم

 

ای کاش بمیرم

از عالم  ِ بی عاطفه سیـرم

ای کاش که دیگــــــر غـم  ِ تکــرار نبینم

با  محنت  ِ بی فاصله پیرم

در عشق اسیرم

 

 

 

 

 

به وقت باده،آب کربلا حرام شود

 

( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

مرا بگو که غرق خون شده ام

برای وصل یارهمچو نصف جون شده ام

مــــرا  بنوش  بـاری از شکستـه های داغـدار  ِ تــوأم

قلم قلم  زلال  ِ چشمه ی  جنـون  شده ام

اسیر دست ساربون شده ام

 

فدا سرشک  ِ بس رون  ِ تو را

که سیر می کنم  جمال  ِ لاله گون  ِ تو را

ز شور هــرچه بخواهی پُرم  فقط  برای  خاطـــر تو !

فــدا دلـم  تسلسل  ِ بهــار  ِ خون  ِ تـو را

زمین نیفتد آسمون تو را

 

الهی آتشت مدام شود

و درد عشق تو عمیق و مستدام شود

الهــی آنچه  برغریب  ِ تشنه  طـــرح داری آن بنما!

به  وقت باده ، آب کربلا حرام شود

و حرف یار یک کلام شود

 

 

 

تیر دنیا خوردست  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

یک نفر باز گریست

هرچه کردم به دلش ناز گریست

عـکســـی از حــادثــه در جـام ســـرشکش پـیـدا

گفت از غربت خود راز گریست

مثل پرواز گریست

 

شور دریا خوردست

غصّه ی تشنگی ما خوردست

پـرده از پنجـره ی چـشـم عـطش بـیـرون زد

دیدم آنسوی دلش تاخوردست

تیر دنیا خوردست

 

 

 

 

بغـل گشا بـرای شعله ات...مذاب شدم

 

( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

  

منم که عـاشق صدای توأم

بخوان  مــرا  کـه   لایق  صدای  نای  تـوأم

بخوان  به شور  وصال  و  برقص  از سر حال  ای  گل من!

بجوش  تا  که   ببینی  چسان  فدای  توأم

و مست ناز و عشوه های توأم

  

منم  فتاده  مثـل آب شدم

که  زیر پـای  حسرتت  بسی خـراب  شدم

بیا  به خاطــر  من  در حضور  عشق   جام  کبــر  شکن

بغـل گشا  بـرای  شعله ات...مذاب  شدم

و غرق تب در التهاب شدم

 

 

 

 

شاید که عشق را به سرت شعله ور کنند

 

( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

  

آن چشم داغ تو

من را کشانده بر سراغ تو

زل می زنم به نقطه ی ثقلت که تشنه لب

نوشم ز سایه ی چراغ تو

گیــرم فــراغ تـو

  

دستم به دامنت

ایـن گـل مـران ز گلشن تنت

شاید که عشق را به سرت شعله ور کنند

باشد دلم شکسته مسکنت

سوزم چو خرمنت

 

 

 

 

آغوش گلهای یخی   (زلال عروضی پیوسته بدون قافیه)

 

دل باز می میـرد به تـو

در کنج پائیز نگاهت حیف کــه...

تو رفته رفته سردتر ، ما رفته رفته خـاکسار

فـریـاد ازین غـم زیـر پای برفها

دادا ازان «من»های تو

 

امثال بهمن های تو

خواهم شکفت ای بذر جان را آبرو!

خـواهم شکست آسـان غـرور حاصل از بیگانه را

بایــد بنـوشی همچنان پـروانــــه را

آغوش گلهای یخی

 

 

 

 

لب تکان ده ! ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

تو ندانی که حال مرا !

تو ندیدی که عکسی از خیال مرا!

من اسیر ِ دو چشم نیمه باز و بس خمار  ِ توأم

نگشودی زبس  زبان  ِ لال  ِ مرا

نگرفتی احتمال  ِ مرا

 

من همان داغدار توأم

وقت  ِ کولاکهای دل، بهار توأم

ناگهان دید روزگار، تشنه گشت ، خورد مرا

حال جاری شدم وَ در کنار توأم

لب تکان ده که یارتوأم

 

تو مبادا که ناله کنی !

و سرشکت به سنگها حواله کنی !

تو مبادا که قلب خاکی ام به صخره ها سپری !

زود جوشان که داخل  ِ پیاله کنی

وَ درونم چو لاله کنی

 

 

 

شور  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

دردت به جان من

ای نازنین شکر دهان من

آسـان بگـــرد شهــــردل عـشقبـاز را

بردار دست از امتحان من

ببـریـد امـان من

 

منظور من! سلام

ای عالم سرور من ! سـلام

نـام تـو  را کـه می شنـوم آب می شوم

ای اشتیاق وشورمن! سلام

ماهور من! سلام

 

لِــی لِــی ، لِلِی ، لِلِی

آغــوش می کنی مـرا تو کی ؟!

وای آتـشم زدی بـــه لـب  احتـــــراق ها

می سوزمت به شوق جان زپی

هِی هِی،هِـهــِی،هِـهــِی

 

مهمان شدم تو را

بر من نظر نمی کنی چـرا ؟!

این دل  گدای سفره ی نور جمال توست

خواهی شوم که پُـر ز اشتها

خود پیش من بیا

 

 

 

مادرم کجا هستی؟!  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

مـادرم کجـا هستـی؟!

بـر زمـان حـالم آشنـا هستـی؟!

بیست و پنج سال میشود زمـن جـدا شده ای!

ای که بـر زخم دل دوا هستی!

بی پسر چرا هستی؟!

 

حال من خراب شدست

دل ز ســـوز غمت کبـاب شدست

بر سرم باز می کشی دو دست عــاطفـه را؟!

ماندن اینجا شبیه خواب شدست

زندگی عـذاب شدست

 

 

 

به من جواب دهید! ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

به من جـواب دهیـد

جوابهای صاف و ناب دهیـد

چـرا به لشگر  ِ تـردیـد جانم آزردید؟!

به این یقین  ِ زخم خورده ، نرم نرم کم عذاب دهید!

چرا به اسم«توهّم»زلال را خواندید؟!

نخواستم که برمن آب دهیــد!

وَ حُکم  ِ خواب دهید!

 

به من جواب دهید!

چـرا خیالتان ز نـور جَهیــد؟!

وَ قصدتان مگربه غیر تهمت است و حسد؟!

شنیـده ایــد کـه آبـی ز بیــم سنـگها بــه پشت رهیــد؟!

نه خیر،چونکه جهان را قضا و تقدیـریست

اگراسیر ِ رنگ  ِ گه به گهید!

نه همچو مرد رهید!

 

 

 

تمام می شَومت  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

بهانه دست شماست

بکش مرا که  دانه دست شماست

نـهان مَــــــدار  تـــو  رازی  میـان  زلف  سخــن

قیام کن کـه شانه دست شماست

خزانه دست شماست

 

منم، صدای غریب

شکسته تر ز دست وپای غریب

بیــا ببین کـه خـدا را  چگونـه  خـانـه  شـدم!

نشسته ام همیشه جای غـریب

پُر از هوای غریب

 

تمام می شومت

به داد – آ- که رام می شومت

دلم  زهــرچـه کـه خـواهی  بُریده می کنمت

عـصاره ی کـلام می شومـت

غلام می شومت

 

 

 

به تو چه؟! ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

من عاشق سَحـَرم

شبانه پُـشت  حزن و دردسرم

من اصلاً از وجود خود گذشته ام ، به تو چه؟!

شریـک جُرم  عـالـم  خطـــرم

به صبح می نگـرم

 

ز من گذر ،تو برو!

بدون  منّتی دگـر ، تو بـرو!

تو  از کی  آمر و فضول  عاشقان  شده ای؟!

به طالعم نکن نظر،تو برو!

چو رهگذر تو برو

 

 

 

مناجات زلال  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

خداوندا!

تـو را بـرغربت دادا

کمی بر طالع من هم نگاهی کن

همین امروز یا فردا

نظر فرما

 

پریشانم

هلاک  ِ محنت  ِ جانم

مگر از ماورائی هــا  چه کم دارم؟!

چرا بدبخت می مانم؟!

نمی دانم

 

کمی آنسو

میـان  ِ گلشن  ِ خـوشبـو

عـزیـزانی همیـشه مست می گــردند

همه خوشحال و زیبا رو

به ذکر هو

 

خطر دارم؟!

به غیر از تو نظر دارم؟!

نمی بینی دلـم  افتــاده در خـونـست؟!

چگـونه حــال بــردارم؟!

دل  ِ زارم

 

خداونـدا!

بـه حــــقّ  ِ آدم و حـوّا

مـــرا هم بـر جهانی پـادشاهـی کـن

چه سودی دارمت آیا؟!

مگر اینجا

 

کمی آن وَر

گــروهی گلسِتان پَــرور

نه می دانند داغ  ِ جسم  ِ سـردی را

نه غم دارند و سوز ِ پَر

نه خاکستر

 

من انسانم

و قدری هم مسلمانم

و صد البته کـه از بندگان هستـــم

ولی رازی نمی دانم

و نادانم

 

تو ای دانا!

به لطفی ناب و جانانا

مــــرا هم آشنـای رازهـایت کـن!

که باشم خدمتت مانـا

چو مولانا

 

تو ای دادار!

خودت را جای من بگذار

تو هم مانند  ِ من بر خود نمی گـریی؟!

صدایـم را بگیــر اینبار

مـرا یاد آر

 

دادا هستم

همان از خود جدا هستم

عــــزیزی که تو خود با ناز پَـروردی

و اینک  بینـوا هستـــم

رها هستم

 

خدای من!

اگـر دیدی صدای من

مبــادا از مُــزخـرفـهای دل رنــجی!

گذر بر ناله های من

خطای من

 

دلم تنگ است

و قـلبـم  پُـر ز آهنـگ است

به هـــر آواز چـون خـواهی، پُرم  بر تو

ولی قحطی  ِ فرهنگ است

ادب لنگ است

 

ازیـن سویـم

به تو روراست  می گویم

بسی از ریـل خـارج گشتــه ایـمانـها

عـــرق روییده  در رویـم

که را جویم؟!

 

پناهم کو؟!

بجز تو تکیه گاهم کو؟!

مگر غیر از تو بر من دستگیــری هست؟!

چراغ  ِ شاهراهم کو؟!

نگاهم کو؟!

 

در انصافـم

نه بر تو لاف می بافم

نه انسانی کـــه از تـرسم  نـهان گــردم.

ببین خود رنج اطرافم

رُک و صافم.

 

 

 

عاشقت هستم عجیب  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

خسته خسته می روم

همچنان بر خون نشسته می روم

می روم تـا خـویــش را  همسنگــر دریــا کنـم

موج موج از خود گسسته می روم

دلشکسته می روم

 

گفته ام من بارها

نور خواهد شد همه دیوارها

بخت عشقم  از سـرازیری  بـه بـالا  می رود

باز خـواهد مُـرد نـاهموارهـا

همزمان با خارها

 

آه ای یار نجیب

تا به کی من غرق در « امّن یجیب…»؟!

ای کـه  در  قــرآن چشمـان تــو   معنـا   مـی شوم!

سینه را بگشای!«اَلم نشرح …»مُجیب!

عاشقت هستم عجیب

 

 

 

خودتی! ( زلال عروضی پیوسته بدون قافیه دار )

 

شاعری؟!

حرف داری یا نه ؟!

شعـرخـود را چـنان بپیچان پس

نسل من گیج شونـد

واردی؟!

 

ماهــری؟!

واژه را خوب بچین!

ما بـقی را بـه فلانکس بسپـار

آنچنان شـرح دهــد

کیف کنی!

 

و نتـرس!

تـو همینطور بُــرو!

آری،آری، همه جایش خوبست

ماست تعبیر به خون!

لپه...بُمب!

 

آش...غم!

چوب کبریت...قیام!

سر  ِ سیگار چو کوه  ِ آتش...

در سپیدی چه سـِـتی !!!

خودتی!

 

 

 

قامت زرد شکست   ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

کودکـی عـود خـریـد

گوئیا  برخود هرچه بود خـریـد

آنچنان گشت دریـن عـالمه خوشحال که گفت:

می توان عشق را به دود خـرید

«مُرغ» ِ داوود خرید...

 

داستـان ابری هست

چشم  ِ حق بیـن را زمانـه که بست

سالهـا رفت هـوس بـر خـرید  ِ «مُـر» انداخت

بعـد شیـشه بـه جـای پیـپ نشست

قامت  ِ زرد شکست 

 

 

عود (عود هندی) = چوبی قهوه ای رنگ و خوشبو

که چون بسوزانند بوی خوش بدهد.

 

مُر ( mor ) = سیگاری قهوه ای رنگ و خوشبو

که چون بسوزانند و استفاده کنند طعم و بوی خوش بدهد!

 

پیپ ( pipe ) = نوعی چپق که معمولاً امروزه

در تدخینهای معطر تشریفاتی کاربرد  دارد.

 

شیشه = از خطرناکترین موادّ مخدّر که از توصیفش معذورم. 

 

 

 

 

یکی ...  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

یکی پُرازسخن است

ازآن سخن که شمع انجمن است

در امتـداد  ِ شب از او کســی نمی پـرسـد

چراکه آسمان،غریب ِ من است

بهـار در کفـن است

 

یکی به خاطـر نان

گــذشتــه از فضیـلت  ِ رمضان

ز صبح تــا دم  ِ افطار مـی خــورد آتـش

که روزی اش کند حلال به جان

به زیر پُـتک زمان

 

یکی نشسته غــریب

و جام قلب را شکستـه غـریب

شبیه  ِ خانه بدوشان، اسیر بخت شـدَست

دلش ز مردمان گسسته غریب

ز درد خسته غریب

 

یکی خـدای خـود است

به عالم  ِ مَـنـَـش فدای خود است

ز جمع گشتـه به ضرب  ِ تکـبّرش منهـا

و همچنان جفا،جفای خـود است

خطا،خطای خود است

 

یکی به زور ِ حسد

گرفته راه نور عشق، چو دَد

به نقد جان بخرد بس قلوب تار ، مگـر

دکان  ِ خود همیـشه باز کند

رسد به داد و ستد

 

یکی به بنز سوار

نمی شناسد آه ، صبح و نهار

لگام نفس خویش را سپرده دست هوس

هزار دوست دارد و صد یار

ز خانـواده  کنـار

 

یکی سوار  ِ خر است

بر آن سوار  ِ خویش مفتخر است

محلــّه بــر محلــّه ، سبـزه می فـروشد تـا

رسد به آنکه عـــاشق  ِ پدر است

گرسنه پشت در است

 

یکی به عشق سوار

ز جنس  ِ نـور و از تبار  ِ بهـار

به روی ویلچری بـه صد هـزار مرد حریف

پُر از شرافت است و عزّ و وقار

امید  ِ باغ نثار

 

یکی نشسته خموش

به ناکسان غـلام  ِ حلقه بگوش

اگــر ز تن کمرش را (ببخش!) بـاز کنـی

نه قدرت  ِ دفاع دارد و جوش

گرفته حالت  ِ موش

 

یکی اسیــر شدَست

به سنّ بیست و پنج  پیر شدَست

شب  ِ سیاه  ِ خودش را بـه روز می دوزد

ز نــور  ِ آفتـاب سیـــر شدست

ز بس حقیر شدست ...

 

 

 

عسل  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

صبور باش و شکیبا

بـرای دل نشناسی دهـن مگشا

لیاقت همه را با دو چشم  خویشتن دریاب

تو اقتدار خودت بر گدا مفروش

به چشم بسته راه مرو!

 

 

 

هشدار ( زلال عروضی قافیه دار )

 

حیله بازی کردی

ادّعای سرفرازی کردی

در حیاط دادگاه عشق گردنکش شدی

بر خودت پرونده سازی کردی

پا درازی کردی

 

 

 

رک و پوست کنده  ( زلال عروضی قافیه دار )

  

صدا صدای شماست

شکستن این چنین ادای شماست

محبّتم همه زخمی به یک اشاره ی توست!

وَ قلب من که زیر پای شماست

وَ این خطای شماست

 

 

 

نکته  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

متاب عزیز دلم

تو را نگشتی انتخاب عزیز دلم

کسی بنام تو اینجا نمی چرد خوش باش!

مکش چنین عذاب عزیز دلم

بخواب عزیز دلم!

 

 

 

شاید که حقیقت دارد  ( زلال عروضی بدون قافیه)

 

بر عشق درود

بر حسّ  پُر از شور سلام

بر جوهر شعری که ز دل ها جاریست

بر وزن عـروضی و هجا

بر طبع  ِ زلال

 

بر یـار،سجود

بر خلوت  ِ پُربار، قیــام

از یُـمن  ِ تخیـّـل  بــه همـه  نزدیـــکم

برگریه درین عالم، شکر

بر خنده سپاس

 

این وَهم و گمان

شایــد کــــه حقیـقت دارد

برعکس،همان را کـه چو حق پندارند

فیلمـی ست  حنـا آلــوده

خوابیست قوی

 

 

 

مرا بزای از نو  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

چرا مرا خوردی ؟!

به گوشه ای درین شکم بُردی !

بسوزی از نگــاه آتـشینــم  ای دنیـــــــــا !

چرا مـــــرا بدینسان آوردی ؟!

دَمــــــادم آزردی !

 

بـه رحم  آی از نـو

تو را به حق ، مرا بـزای از نو

سپار توی بهشتــم بـه دست مادر خـویش

بصوت نرم « لای لای » از نو

دری گشای از نـو

 

 

 

مرا بنوش! ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

مرا بخوان که داستان شده ام

به سطرهای فکرناب  ِ تو روان شده ام

مرا بنوش ، رسیدم ، وَ از چهل ، دو سال هم بگذشت!

ای آنکه با خیال نرم  ِ تو جوان شده ام

لبی گشا که بی اَمان شـده ام

 

قیامتم ، سکوت را بشکن

بنام  صبر بر دهان  ِ عشق قفل مـزن!

بجوش زمزمه هایم بسوی «داد» بال و پربکشنـد

بتاب ! ای جلای گلسِتـان  ِ عالم  ِ من!

پُرم ز برگ برگهای سخن

 

 

 

احساس بهاری  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

زمان دراختیارمن است

سپاس برخدا که بخت یارمن است

وَ سرخوشم به نسیمی که با هوای ناز شماست

تمام فصل همچنان بهار من است

وعشق درکنارمن است

 

 

 

خرابتم باباجان!  ( زلال عروضی بدون قافیه )

 

خـدای من!...تو کجا!!

وَ ایـن گـدای شــرمسار کجا؟!

مرا چگونه شنیدی درآسمان سکوت؟!

دلم هـــــزار تکـّه بـود بـرات

خوش آمدی!...ای وَل

 

بگیـر قلب مـرا

بنـوش استکانـی از عـملم

ببین چگونه غریبم میان سیل عبور!

پراز قیامت است شهر دلم

خرابتم باباجان!

 

 

 

زلال می شومت  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

حلال می شومت

لذیـذ و پـُر ز حال می شومت

ببین چگــونـه گـذشتـم  ز صافی  ِ چشمات !!

اسیــر  ِ آن جمـال می شومت

زلال می شومت

 

 

 

در اوج عاشقانه ها  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

دلم شکسته تر است

دهـن به راز ِ مانده بستـه تر است

گشا تو سینه ی خود را بدون طــرح سئوال

که روحم از جواب خسته تر است

ز تن گسسته تر است

 

گذار لب به لبم

مپرس از دلیل  ِ سوز و تبـم

فقط اشــاره کن آبی شوم دو چشم  ِ تـو را

رسَم به آنکـه حـال می طلبم

به قدرت ادبم

 

 

 

چگونه جان دهمت؟!!  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

ترانه خوان شده ای

تـو بـاز ای گلم  جــوان شده ای

بیا که خانه به خانه به خویـش سر بزنیـم

چرا زعاشق سرمست روزگار خود نهان شده ای !

بیـــا که بی تـو درین آشیـانه می میـــرم

چگونه جان دهمت، جان شده ای

ز دل، گران شده ای!

 

 

 

 

 

 

 

من این مشکل نمی خواهم  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

به چشم  شور می گردی

هلاک شهوتی ، مخمور   می گــردی!

چنان گیجی که از دریــا سرابی خشک  می خواهی

ز موج عشق ، کم کم  دور می گردی

تو هم مجبـــور می گردی

 

مـن از تــو دل نمی خواهــم

اگــــر عاقل تویی ،  عاقل  نمی خواهم

بـرو  ای  ابـر  تـار  پُر  ز خالــــی ، ای  هــوا گستــــر !

به  روح خویـش  از نو  گِل  نمی خواهم

من این مشکل نمی خواهم

 

 

 

روح فتحُ الباب ها  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

مرد  بی آزار  علی (ع)

بر غریب و آشنا  غمخوار علی (ع)

منتخب  در  بارگاه  قدسی   دادار   علــی (ع)

محضر عشاق، پرچمدار علی (ع)

بر حقیقت یار علی (ع)

 

زینت   محرابها

روشنای  حُسن   عالَمتابها

عارف پیدا و پنهان،واقف اسرار علی (ع)

اسم رمزش  جاری  القابها

روح  فتح البابها

 

در ادب دریاترین

در صف  مردانگی  پیداترین

نصف شب از شوق دیدار خدا،بیدار علی (ع)

خالق و معبود را شیداترین

خوشگل و زیباترین

 

گفته ام من بارها

باز خواهم گفت  در  تکــرارها

هست  اهل  معرفت را اُسوه ی رفتار علی (ع)

صاحب حق  بابَت  هنجارها

در  کف  معیارها

 

بیشتر  باید  شنید

حقّ را شاید که در حقدار دیــد

بوده  حتّی  محرم غمخانه ی اعسار،علی (ع)

آنچه از پیمانه اش دادا چشیــد

زندگی هست و اُمید

 

 

 

تو هم روزی شبیه من پدر گردی ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

الهی شادمان باشی

نبینی محنت پیــــری جـوان باشی

الهی هیــچ دردی بــر ســـــراغ تـو نیـــــاید کاش

چنانکه قبل می بودی همان باشی

برایــم جاودان باشی

 

الهی خوش ثمر گردی

تو هم روزی شبیه من پدر گردی

الهــی مادرت بینـــم عـــزایت را نبینــد هیــــچ

مرا چون شاد کردی شادتر گردی

عزیز دادگر گردی

 

 

 

روزگاری داشتم  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

من بهاری داشتم

تک نپنداریــد ، یــاری  داشتــم

جان  سرمستم   کف  معشوق  بود و خویش هم

تا  دلت  خـواهد   به   خلوتگاه   خوشـرویان   قراری   داشتم

بیشتــر  بـا  آرزوی  اینکه  مجنونتــــــــــــر  شـوم

کوی لیلایـی گـذاری داشتـــم

روزگــاری داشتـم

 

 

 

عشق زلال  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

نیمی از آن قدمت چند ؟!

ای که  میرَد به تو هر کوچه و دربند !

حال  داری  نفسی  فـرش  دو پایت  گــردم  باز ؟!

حاضـــرم جان دهـم آغــوش تـو دلبند

بـا دو تـا بـوسه و لبخند

 

 

 

بی حساب ( زلال عروضی قافیه دار )

 

اضطراب آورده ای ؟!

جای دل بوی کباب آورده ای ؟!

می کُـشی ؟!... البتــّه از من باج نتوانی گرفت

سایــــــه را بـر آفتاب آورده ای

بی حساب آورده ای

 

 

 

خالی از افاده برو!  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

در دلم  پیاده  برو !

پشت فرمان « من » نه ، ساده  برو !

مـن کـــه  از  جنس  عــــشقم و ظـــریـف و نـرمتــــرم

لا اقـــل  کـن تـــو استـــفاده  بــــــرو !

خالی از افاده برو !

 

 

 

 

«اقرا بسم  ربکَ...» استاد!  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

ای که دل قربان  چشمانت !

می شوم کی باز من مهمان  چشمانت ؟!

ای که  قطره قطره  امـواجـم  بـه  تـو  لبّیک  می گـویند!

عــــشق را  در  عـالم   عرفان  چشمانت

خواندم  از قــرآن  چشمانت

 

از تو سوره سوره می نوشم

آفتابی را کــه می گــــردد هـم آغـــوشم

از تو  آیه آیه  احساسم  به  سبک  نــور  جــاری  هست

با  حضورت  یا رسول الله (ص)  میجوشم

تا قیـامت مست و مدهــوشم

 

«اقــرا بسـم  ربکَ...» استـــاد!

حالتــی آمد  کـــه  از  معشوق  نـور افتـــاد

سـر  به  بالا  گیر  و  اینک  شکر  درگاهش  بجای  آور

لحظه ای  آرام  شو  از  لـرزش  و  فـــــریاد

راست می خوانی ... مبارک باد

 

 

 

 

خبر به دهلی و کابل وَ اهل عشق در خجند کنید

 

(  زلال عروضی پیوسته قافیه دار  )

 

 

سفر دراز شُدَست

و یار ما چه تشنه باز شدست!

هـــزار بار برایـش زدیـــــم طبل نیـــــاز

ولی که کار او درین زمان واژگـــونه ناز شدست

هــــزار بار فغان و هـــــزار بار افسوس

شنیده راه وصل باز شدست

بهانه ساز شدست

 

مـرا سپند کنید

به جرم تشنگی به بند کنید

حضور منتظرانش به کام  شعله کشید

خبر به دهلی و کابل وَ اهل عشق در خجند کنید

و راز  سینه ی پُرخون به خلق بگشایید

خـلاصــــه دود را بلنـد کنید

چنین پسند کنید

 

  

 

بچین ولی که دسته دسته نکن  (زلال عروضی پیوسته قافیه دار)

 

ای آشنا بر عشق

ای آنکه حال میدهی درعشق

سپـاس بـر حــرکاتت ، درود بـــــــر نـازت

بـرای من کمی تـو آور عشق

بنوشم آخر عشق

 

زلال و ساده بیا

نه اینکه غرق در افاده بیا

منم که تشنه به جان لطیف و نرم توأم

آهــــای،تا کمی پیاده بیا

کنار جاده بیـــا

 

بگو که عاشقتم

ای اهل گفتگو که عاشقتم

ز قطعه قطعه وجــودم شــراب میــــــریـزد

بیا چنان سبـو که عاشقتم

ببو که عاشقتم

 

مرا تو خسته نکن

گل از بهار خود گسستــــه نکن

مبـــاد دست نـوازش بـــــه گـردنـم  نــزنی

بچین ولی که دسته دسته نکن

دلم شکسته نکن

 

 

 

من محبّت می کنم  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

شعر تر می بایدت

صافی تو در هنر می بایدت

عشقبازی در زمین  ساده ی ما سهل نیست

قدری از آهن کمر می بایدت

گاو  نر  می بایـدت

 

ای اسیر قیل و قال

جاری  هر  دل  نمی بـاشد زلال

شاعری می خواهد از رنگ می و جنس بلـور

تا که سوی و رمزها گیرد ز خال

در خیـابـان  جمـال

 

من محبّت می کنم

خلق را بر عشق دعوت می کنم

ای که از فرط حسادت خود پرستی می کنی!

باز بر کبــــر  تـو عـادت می کنـم

فوقش هجرت می کنم

 

بـاز تــو  می مـانـی و

خرمنی از  محنت پنهانـی و

رنـج  وجدان  و  عذاب حاصل از حسرت،مگر

زود آمــــــاده کنی مهمانی و

دل به وصلت خوانی و

 

من دعاگویت شوم

لب به لب چون شانه ی مویت شوم

تا زمانی عمــر  کوتـــه  ،  عـاشقانـه  بسپریــم

چنـد شب  واله  بــدان رویـت شوم

ساکن کویت شوم

 

 

 

بخوان ترانه فقط با صدای قلب خودت  (زلال عروضی قافیه دار)

  

بهانه را بشکن

تو رسم  این  زمانه  را بشکن

خلاف  میل  حسودان ،  زلال  را  بستای

حضور   برکه دلانی  سکوت عارفانه   را   بشکن

گذار حسّ تو  جاری  میان  اهل  سماوات  و  اهل  حال  شود

خلاصه زلف بدست آر و نازکن  وَ  شانه را بشکن

بخوان ترانه فقط با صدای قلب خودت

وَ قفل های چانه را بشکن

بهانه را بشکن

 

 

 

الهی نامه  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

یارب آگاهم کن


خویش را راهبر  راهم  کن


روز و شب محرم  داغ  دل  و  اسرارم  باش


ظلم  را  منهدم آهم  کن


آنچه میخواهم کن


 


سخت دلگیرم من


بی تو البته زمینگیرم من


دادخواها ! کرمی ، دست به دامانم آخ


ازکس وناکس وخود سیرم من


باز می میرم من

 



باری انعامم دِه


تشنه از تشنه ترم،جامم ده


فارغ از هرچه بدون تو بُوَد مستم کن


پرده داری بنما کامم ده


یارب آرامم ده

 



سوختی جانم آه


باز  غمگین  و  پریشانم  آه


وای بر حال  من  بنده ی خشک و خالی


خارج  از  عالم  عرفانم  آه


سُست پیمانم آه

 



یارب آسان گردان


آزمون را  به  دل سرگردان


بر ضعیفی چو من عاشق  سربالایی


بر شکسته دل و دل پیمایان


ای رحیم و رحمان!

 

 

 

 

ندیده ام شبیه تو نفری  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

  

یکی ز فرط عصّه مُرد،گذشت

یکی به دام نفس هرچه دید خورد،گذشت

یکی به خاطر دنیا حضور هرکس و ناکس خم گشت

یکی رسیدودست حق چنان فشردگذشت

وَ دل به یار خود سپرد،گذشت

 

تو از کدام قوم دربدری؟!

چنین ز کوی غریبان صبور می گذری!!

به من نشان بده خود را،به من بگو که از چه طایفه ای

کدام سربه هوائی؟!کدام خونجگری؟!

ندیده ام شبیه تو نفری

 

 

 

 

 

 

 

کجائی ای  سَر  ِ عالم!؟  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

شکستـه  میروم  اینبار

به  خاک  ِ غم  ، نشسته ، میروم  اینبار

کجـائی   ای  کـه    شبیه  ارس  ،  اسیر   توأم

ز خویش هم ، گسسته، میروم  اینبار

چو خسته ،میروم  اینبار

 

منم  کـه  شور خدائی

به دل  زدم  در  انتـهای  جـدائی

مگر  به  تشنه ی خود  باز  آب و تاب  دهی

درآ  به  خلوت  ِ پُر مهـر و صفائی

کجاست جز تو دوائی؟

 

کجائی ای  سَر  ِ عالم!؟

ای   آشنای    ماه  ِ انور  ِ عالم !

دگر  فتاده ام  از  پا  به  دست  ِ جور  ِ فلک

نظر  نما   برین   مکدّر   ِ عالم

تو  ای  توانگر   ِ  عالم!

 

 

 

به خود وفا بکنید ( زلال عروضی قافیه دار )

 

دمی صفا بکنید!

بـه  نـاز  یـار   دل  فدا  بکنید!

مبـاد  بـاج  بـه نامحرمان عشق دهیـد

به کوی وصل خماران  چو  تشنه  بس خدا خدا بکنید!

ز های و هوی کثیف زمان  رها بشوید!

حساب خویش را جدا بکنید

به خود وفا بکنید!

 

 

 

خوش آمد به میهمانان وارد بر تبریز ( زلال عروضی قافیه دار )

 

خوش آمده اید!

قدم  به  چشم  ما  بنهید!

بـرای   تبــریز    اینک    شبیـه  بهـار

معطریـد   و   محتــرمیـد!

صفا   بدهیـد!

 

 

 

سخن باز ( زلال عروضی قافیه دار )

 

داد از جوانی ات

بـا  ادّعـای  آنچنـانی ات

از چشم من فتادی و جور دگر شدی!

گولم  زدی  چـرا که   تو  با  قدرت  شیرین زبـانی ات

سودی نـداد  دوستـی و  آشنـا شدن

باری شکست مهربانی ات

با بد گمانی ات

 

 

 

رنگ مزن!  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

تو سنگ  بر  پلنگ  مزن !

برین  پلنگ  و   ببر   ِ  صبر   سنگ   مزن !

زبان   ببنـد     کـه     دیــدم     بـرای    فتنـه    زرنـگی !

شبیـه  ِ  آهن  ِ   پـژمـرده    زنـگ    مزن !

به  حیله هات  رنگ  مزن !

 

 

 

گنج رنج  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

درآ  ز کُنج قفس

تمام کن برای خویش هوس

دگـر بـه خاطـر دنیـا نمیـر ، عـاقل بـاش!

مکن خطا که نشیند  به  روی  زخم سوزدار   مگس

تـو اقتـدار خودت را بـه هـر گدا مفروش!

مجویدت بجز خدای تـو کس

مکش به ناله نفس

 

 

 

التماس عشق  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

عشق را تکان دادی

بر دل مرده ام  تو  جان دادی !

باز پیوند خورد  چشمهای  خیره  به هم

یعنی آتش به تشنگان دادی

ناز را نشان دادی !

 

آی نگارم، آهسته

گشته ام سخت بر تو وابسته

جان من  سوختی  به زیر  خرمن تبت آه

عاشق خویش را نکن خسته

رو به حال پیوسته

 

 

 

کی حوصله داری ؟! ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

سرمست  توأم  یار !

چون تکّه یخی ، دست توأم  یار !

ذوبـم کـن  و  از  آتـش خـود   بـاز   بنـوشـان

من  چاکـر   دربست  توأم   یار !

پابست  توأم   یار !

 

تـو   فـصل   بـهاری

خوش منظری  و  خـوشگلی  آری

یک  باغ  پُـر  از  بوس گل افشان   به   تو   دارم

ای  دانــه ی  لب هـایت   انـاری !

کی حوصله داری ؟!

 

 

 

حیاء  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

چشمی که به من دادی

شستم  به  لب  چشمه ی   آزادی

دیدم  چه لذیذ است  حیائی که  دران  جاریست!

شیــرین  نبُــوَد  یـار   مگــر   بـا   هنـر   تیشه ی   فـــرهـادی

آری ! نـرود  چـون  هوسی  عـشق  بـه  حرّاجی

محکم  شده  بر  جانب  هر  بـادی

ایـن    غیـــرت  آبـادی

 

 

 

بهار آمده باز ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

بهــار  آمـده بــاز

زمان عشرت  یار  آمده باز

بیا به ائل گلی و گلسِتان مهر و صفا

که  باغ ناز  به بار  آمده باز

نـگار آمـده بــــاز

 

به هم خبـر بکنیم

غم از وجود خود  به در  بکنیم

نشانـده عـشق  کنـار  بنفشه  مینـا  را

بیـا  ز خواب دل  حـذر بکنیــم

شبی سحر بکنیم

 

 

 

از خودم گذر باید ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

ای خدا  امانم دِه

بـاز فرصت  بـه  امتـحانم ده

تنگ و تاریک  گشته   روز  و  روزگار  غریب

آب و سویی  به دیدگانم ده

راه را نشانم ده

 

داد دادگـر  باید

بر من دربـدر  نظــر  بایـد

منّت  غیـر حقّ را  بهاریـان  نـخرنـد

باز از جنس نـور پـَر بـایـد

از خودم گذر باید

 

 

 

سوزان چو خرمنت !  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

حسّم بریده است

از هرکه بی تو آرمیده است

بـاری گـذار دست نـوازش بـه قلب مـن

بنگر چه ضربه آفریده است!

وقتی تپیده است

 

دستـم بـه دامنت

ای  دل  فدای  غصّه کردنت!

در گلسِتان من هم از آن لاله ها بچین !

یا که رسان  به   آتش تنت

سوزان چو خرمنت

 

 

 

نامش  محمّد (ص) است  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

روحی مــؤ بّـد  است

آری همان که بـاز ارشد است

دیـــدی  چـگـونـه  دوربـرش مـاورائیــان

در حیـرتنـد و نـور ز هر جانبـه  در رفت و آمد است؟!

آیا شناختی چه کسی بود کاین چنین

در بین قدسیان سرآمد است؟!

نامش محمّد(ص) است

 

آری همان که باز

می گیرد  از  خدایش امتیاز

می گوید عشق را به من آسان نداده اند

شب ها نخفته ام که مگر نوشم از آن باده های راز

اینـک تـمام  گشتـه  اجـل در زمیـن خـاک

دارم  هنـوز  هم  به  تـو   نیـاز

ای  ربّ  چاره ساز

 

 

 

 

 

 

دل  کِش !  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

دست  بـــردار  از  مـن

رفتــه دیـگر  آن اختیـار  از  مــن

جان پُر زخم  را  بـه  چوب خیـزران  نـزننـد

چنـد محشر  تـو  فاصله  گیر  ای شب مهیب  و تار  از من

گرچه در ظاهر همچنان اسیر و خونجگرم

کام خـود  را  گرفتــه  یار  از من

بس کن  این کار  از من

 

 

 

 

جان شده ای !  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

ترانه خوان شده ای !

تـو بـاز ای گلم ! جـوان  شده ای !

بیا که شانه به شانه به خویش سر بزنیم

چرا ز عاشق سرمست روزگار خود نهان شده ای ؟!!

بگو که بی تو  کجا پس پناهگاه من است؟

چگونه جان دهمت؟جان شده ای!

ز دل . گران شده ای ! 

 

 

 

 

جان شده ای !  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

 ( اصل الهام شده بدون اصلاح )

 

ترانه خوان شده ای !

تـو بـاز ای گلم ! جـوان  شده ای !

بیا که خانه به خانه به خویش سر بزنیم

چرا ز عاشق سرمست روزگار خود نهان شده ای ؟!!

بیا  که   بی  تو   درین  آشیانه   می میرم

چگونه جان دهمت؟ جان شده ای!

ز دل  گران شده ای ! 

 

 

 

 رک و پوست کنده ( زلال عروضی قافیه دار )

 

پرونده  باز کن !

بـرچـسب ها  بـه  من  تراز کن !

وجدان به زیر  کش  که  مگر  دیده شد  سرت !

بـاری   بـساز   پـلّه  ،  بــسی   بـار  تـملّق   جـهاز   کـن !

مـن هـم  خـدای دارم  و  آهــی  و  نــالـه ای

بی حرمتی  به  حق  مجاز کن !

گردن  دراز  کن !

 

 

 

فریاد ازین عمل  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

فریاد ازین عمل

این که  نموده ای  تو  باز  حل

رشوه   درون  چائی   زهد   پر  از  ریا

در  اعتقاد  و  باور  مخلوق   کـه   آورده ای   خلل

آیا  نماز  را  به چه قیمت  فروختی ؟!

حرمت  نگاهدار   بـر  ملل

ای  مرد  مبتذل!

 

 

 

 

آنطرف مهمانی اَست ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

پلّـه پلّـه تـا خــدا

تا مقام   ِ اتّصال  ِ مـوج هـا

تا زلالی مانده بر لب های شیرین  ِ حضور

تا خودم،تا آن شروع و ابتدا

میشود این تن جدا

 

خوش برین دل باز هم

می شود  پـایـان را  آغاز هـم

باز بر نوری به نام عشق ملحق می شوم

می کند بر من وفـا و نـاز هـم

اهل حقّ و راز هم

 

زیـر پـایم خاک ها

می شود بالش به من افلاک ها

دل ازو هست و ز نو بر سوی او خواهد شتافت

مثل سرمستان و سینه چاک ها

خارج از ادراک ها

 

آن طرف مهمانی اَست

باز ابر  ِ چشم ها  بـارانـی اَست

در شتـابـم ، در تـقلّایی  پُر از شـور و جنـون

روح، مشتاق  ِ قدح گردانی اَست

اوّل  ِ حیـــرانی  اَست

 

دم  ز مطلق می زنم

بـاز  فـریاد  ِ انـاالحق  می زنـم

بـاز دریـای نگاهم   آبی  و  طوفـانی اَست

دل  به امواجی  موفّق می زنم

راه  بر حق می زنم

 

 

 

 

برو !  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

طی شد جوانی ات

سودی  نـداد   مهــربـانی ات

یک دفعه هم  مرا ننشاندی  کنار خود

یعنی که کال ماند دگر  میوه ی  شیـرین زبانی ات

بیهوده  از محبّت و  از عشق  دم زدی!

شاید که بوده آن خزانی ات

از نــا تـوانی ات

 

ای یادگار من!

هرچند کشته شد بهار من

از جان و دل ولی به خـدا می سپـارمت

چون دوست دارمت ز بلا در امان تو را  هَزار من!

بی من اگر تو راحت و خوشبخت میشوی

برخیـز  بُرو ، داغـدار  مـن!

از  روزگـار من

 

 

 

حرمت نگاه دار ! ( زلال عروضی قافیه دار )

 

فریاد ازین عمل

این که نموده ای تو  باز حل

غم را درون باده ی خون  پر  از خزان.

در اعتقاد و عاطفه و عشق که آورده ای  خلل

آیا بهار را به چه قیمت فروختی ؟!

حرمت نگاه دار بر ملل

با حق مکن جدل

 

 

 

جواب عشق ( زلال عروضی قافیه دار )

 

دیدم که نگاری را

می بُرد به خود  رنگ  ِ بهاری را

گفتم چه عجب بی خبر از این  دل  ِ صد پاره ؟!

گفتــا تـو فقیـــری  ز تحمّـل کـه کشی زحمت  ِ خـاری را

بسیار پشیمان شدم از پرسش و شرمنده از عشقی کـه جواب آورد

پس بـوده دوصد قافله نـاز ، همسفری نزد  ِ خماری  را !

یارب بـه من  ِ خستـه رسان معرفتـی بــاری

حالی کـه کنـد گرم کنـاری را

آن لذّت  ِ جاری را

 

 

 

 

آهای!  ( زلال آزاد پیوسته )

 

آرام شو!

اینجا قلب من است

ورود  نا خالصی ها ممنوع

اینجا مکان تولّد عشقی است دریائی

محبّت در رگهایم می جوشد

می شناسی مرا تو ؟!

به کجا ؟!

 

با توأم !

دست بردار  از من

سردم شده از نَفَس خشک تو

و چشمهات نرم نرمک بوی حسد می دهد

مـتـنـفّـرم  از  بـــرف  زودرس

آهای! با تو هستم

دِ  برو !

 

 

 

 

« من »را ز«تو»پیدا کن! ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

در عشق سفر باید

تا کوی تو  ترک دل  و  سر باید

باید ننشست و نشکست و  ز هوا بگذشت

یعنی زلب سنگ  و  خط رنگ  و  سر ننگ  گذر   بایـــد

دنیا نه چنانست که جان بسته ی او بینم

از ماندن خود نیز  حذر باید

بی چون و اگـر باید

 

یـک بوسه تو لب واکن !

احساس مرا در خودت اجرا کن !

تا چند قدم مانده به بن بست  ز دستم گیر

آنوقت  دل  لخت  در  آغوش زلال ، عـاشق  در یـا کن !

در  اوج  تـلاطم   بـگشا   صــورت  زیبـایـت

باری  تو  چنین  حـلّ معمّا  کن !

«من»را ز«تو» پیدا کن!

 

 

 

 

فریاد از خندیدنت  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

امــروز فــردا میکنی

راز دلم کی دوست،پیدا میکنی ؟!

فـریـاد  از خنـدیـدنت ، ای داد  از  لنگیدنت

کم کم  مـرا  انگار  رسوا  میکنی !

خود را هویدا میکنی!!

 

 

 

 

اُف برین باور ( زلال عروضی پیوسته بدون قافیه )

 

یک نـفر آنجا

داخل  پارک  پُر از ماتم

در کنــار  ِ شمعدانـی هـا  بــرای خـود

نـور  مـی گـردد  وَ  بــاران  ِ محبّت   زنـدگـانـــی  را

آُف برین مهری  که  من دارم  وَ تو داری !

لا به لای آرزوهایی،

اُف بـرین بـاور

 

یـک  نفـر  آنـجا

زیـر گلـهای  اقـاقی هـا

نوحه می خواند  برای سالگرد خود

عاشقی از خنده هایش  بوی شبنم  را نمی گیرد

آه - از  این  حال ِ تنهائی  و بدبـختـی

درد پشت درد می روید

عشق می میرد

 

 

  

کم آی ولی ... ( زلال عروضی قافیه دار )

 

ای اشک  امـانم دِه !

فرصت  بـه فـراسوی  زمـانـم  ده !

خـامــوش نکن شعلـه ی پـنهان  مـــرا  بـاز

کم آی  ولی  داغتـر  از  آتـش  و  بـس داغ  بـه جـانم  ده !

در خـرمن زخمم   همـه  از  ردّ تـو   بیـنـم

پس  قدرت  سوزنده  نشانم ده !

غسلی به روانم ده !

 

 

 

 

نمی شود  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

اینجا نمی شود

اینگونه  درب  وا نمی شود

باید  ز خاک هم  قَــدَری  زیرتر  نشست

بـا آبـشار   ِ  پـارک  ِ  ریـا ،  جان  ِ تو  دریـا نمی شود

باید  ز دل گذشت  و عمیق  و عمیقتر

پُـر گشت   وَ اِلاّ  نمی شود

در وا نمی شود

 

 

 

در خدمتم  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

این عشق حلال است کنون

هنگام  یـقیـن  احتـمال است  کنـون

من هستـم  و  تـو ، بهار  امّیـد و  وصال  ای یار

برتاب که  وقت گرم حال است کنون

دل  محو جمال است کنون

 

ای راحتی خستگی ام

با این همه در عالم دلبستگی ام

پیداست که بی سوز مرا روز حرام است حرام

تب ریز  بدین  حالت پیوستگی ام

در عالم وابستگی ام

 

پاینده  به تو خواهم شد

من مرده ام  و  زنده  به تو خواهم شد

در خدمتـم،آتـش بزن آنگونه که خواهی ، بـاری

در گریه بسی خنده به تو خواهم شد

زیبنده به تو خواهم شد

 

  

 

رجعت وارونه  ( زلال آزاد )

 

ای خدای من !

دیدم هر آنچه را که بود

ایـنک  بــه  شهر  زخمهای  دلم

بی منّت دکتـری بـکن

و بـر گردانـم

 

 

 

رازت بگو عیان ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

فریاد ازین زمان

فریاد  ازین  زمان  پر فغان

دیدی کسی درون من آهی کشید و رفت؟!

غرق  است  باز  کشتی  مردم  به  زیـر موج   ناگهـان

بر  زیر  پلک من  بنویس : ای غریب! ایست !

این غم نمی شود دگر نهان

رازت بگو عیان

 

آخر بگو که باز

بر دل نیامدست چاره ساز

تنهائی ام  مبارک  اهل  زمین  مباد

آخر بگو که خسته ام از  زاهدان  پر  ز جهل و آز

آیا نمی شود به من از پشت ننگرند؟!

باری  بگو   به   مدّعـی  راز

بشکست سرو ناز

 

 

 

فریاد از آتشت ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

عاشق شدم تو را

آخــر  چــرا  مــرا  ای آشنـا

در  این  سرای  دلهره  باور  نمی کنی؟!

دانی کشیده ام زجـدایی  من  بی خـواب و خور  چه ها ؟!

دیوانه  گشته ام  ز  غم  هجر بی حساب

باری نباشد این چنین روا

غمگین کنی مرا

 

بی تو نمی شود

اوقات   را   دلم   بسر   کند

یــا در میــان پنـجه ی آتـش بیــاری ات

چــون اژدهـا تحمّـل سـوزش بــه جــانـفشانی ام  دهــد

ای نیزه های دور دو چشمت نشان مرا

بی رحمی ات فزون شد از عدد

زخمم برین سند

 

بس بی ثمر شدم

گویا  هدف  به  بد نظر  شدم

با اینکه زیر پاست زمین با تمامی اش

انـگــار  مـن بــه نـاز تـو  در حــــاشیـه  زیــر و  زبـر  شـدم

ای ماه من بتاب که  جانی نمانده است

در کوی عشق در به در  شدم

پُر دردسر شدم

 

فـریـاد از آتــشت

کُشتی مرا تو ! داد از آتشت

ای وای ازان ادای پر از عشوه های شور

کس را نــدیــده ام کــه بـــه یـــادت  شــود  آزاد  از آتــشت

شیرین نگشت بر سر  هجران  در عالمی

آن  تلخی ِفرهاد از آتشت

ای داد از آتـشت

 

 

 

زلال بگو !  ( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

زلال بگو!

ازان  می  حــلال  بگو!

بـگو   ز  وصـل منوّر  بــه  زیـر  پـرتـو  عشق

شبیه چشمه  روان شو   وَ  حرف  را  در اوج حال  بگو!

بگو ز عاشقی از  شـور و مهربـانی و گـرمی ، بگو  ز خلوت ماه

وَ از  قـرابت  جــاری  وَ  حـکمت  و   ره  کمـــال  بـگـو!

نه اینکه برکه ی خاموش و بی رمق بشوی!

نه اینکه  مثل  لال  بگو ،

زلال  بـگــو!

 

زلال بخوان!

خوش آبتر در عاطفه مان

برایم حال بده از فنون عشوه گــری

بیا دو بوسه جلوتر وَ چند چشم  معطّر  چو آب روان

بـخوان بـه وزن زلال و بـزن بـه ریـتم زلال و بـنـوش بــاز  مــــرا

کسی نشسته شبیه تو در اریکه ی قلبم بدون زبان

تکان بده دل بشکسته را کمر به کمر

و راز این حکایت جان

بگیر عیان

 

صدای مرا

بنوش های های مرا

ببین چقدر به یاد تو  زنده تر  شده ام

من از تبار جنونم شنو بـه گـوش دو چشمت نـدای مــرا

بیــا که رقص مـن از  دامن نـگاه تـو   اینک   چــو   آب   می ریــزد

نموده ای به خودت پر عجیب  ای گل خوشبوی!جای مرا

و من بجز  تو کسی را رها نمی بیـنم

بگیـر دردهای مـــرا

وَ  های مرا

 

 

 

تجزیه  ( زلال آزاد )

 

در این زمانه

خدا را دیدن مشکل است

می خواهم پـری گیـرم از جنس مـاوراء

و خـــودم را جـــدا بـکنــم

از هر بهانـه

 

 

 

نمی داند کسی ( زلال آزاد )

 

فـردا

در این مکان

به روی پوست من

نـا مسلمان  نـویـسنـد

با خون عشقی که از تو دارم ،

و  مـرا  به جـای کفـر

بــه  دار  کشنـد

نمـی دانـد

کسی

 

 

 

برتاب!  ( زلال عروضی بدون قافیه )

 

ای عشق!

پر کن تـو مــرا  اینک

در   اوج  تمنّـائـی  و  شـوری

بنشان به لب چشم عطش  بر  دوسه  بوسه

چـنـــدی  مگــــــــر  آسایـــم  ازیـن غـربت رنــج آور  و تــاریـک

ای عشق ! تو ای در همه جـا چشمه ی جاری

در قلّه ی  چشمان  مثلّث

مافوق پلنگم  من

بـر تــاب !

 

 

 

 

بنام خدا ( زلال عروضی قافیه دار )

 

به نام خدا

خداوند شاه و گدا

عزیزی که جان مرا خلق کرد.

توکّل  درین  ابتدا

بدان مقتدا

 

 

 

بنگر !  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

بهار را بنگر!

وَ چشم ناز یار را بنگر!

فدای آن لب شیرین پر ز آب عسل

تو  گرمی کنار را بنگر!

خمار را بنگر!

 

 

 

محکم برو !  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

به تو گفتم برو!

تأخیر مکن صبحدم برو!

این شب دوباره جان ِ مرا می دَرَد وَ تو

خوشدل مباش بر دوسه لب  بوسه های پر ز غم ، برو!

دیـدم کسی زپشت صـدا میکند تورا و تو هی پرسه می زنی!

انگار  عـاشقی  به مـن ، اگـر آماده ای  سپرَم  بر تو  تمام  دلم  برو!

باری بـرو  برای جهانی  امیــر باش ! بــرو  ای  شکستـــه دل

خود را  اسیر   درد  مکن پـای  هـزاران  عـدم  بـــرو!

دریا برای شعله نمی نازد  عار کن!

اینبار نجوش هیچدم برو!

برو! محکم برو!

 

 

 

 

عشق ر ا ( زلال عروضی قافیه دار )

 

عشــق  را

می پرستـم  عشق  را

قطره ای  وحشت  نـدارم  از  بُتان

بر  دل  دیوانه  با  یک  بوسه  بستم  عشق را

بـاز  آتش  می زنم  بـر  خویشتن  در  عالم  دیـوانـگی

باز از بند منیّت های بی معنای سر در گم گسستم عشق را

عقل  مغـرور   آسمانم  را  غبـار  آمیـز  نتوانست  کرد

ناگهان  تسلیم  شد  چون  دید  مستم عشق را

نام  عشقم  عشق  خواهد  مانـد

بـاز هستم  عشق  را

عشــق  را

 

 

 

 

ای وای  ( زلال عروضی قافیه دار )

 

چشمت هنوز

مـانـنـد  ِ آفتــاب  ِ روز

رود  ِ عطش روانده به لبهای آب

ای وای و داد ازین حرارت مابین این دو سوز

اشکم  فغان نمود وَ گشتم کباب

باشد به داغ  ِ جان فروز

عـشقم بـروز

 

 

 

 

اُف ( زلال عروضی بدون قافیه )

 

یک نفر آنجا

داخل پارک پر از ماتم

در  کنار  شمعدانی ها   برای  خود

نور   می گردد   وَ   باران   محبّت   زندگانی   را

آُف برین مهری که من دارم ...تو داری !

لا به لای آرزوهایی

اُف برین باور

 

 

 

آه  ( زلال عروضی بدون قافیه )

 

یـک نفـر آنـجا

زیـر گلهای اقاقی ها

نوحه می خواند برای سالگرد خود

عاشقی از خنده هایش بوی شبنم را نمی گیرد

آه -  از  این  حال تنهائی و بد بختی

درد پشت درد می روید

عشق می میرد


comment نظرات ()