شعر زلال

تولد و انتشار موفق سبک زلال بر دنیای ادبیات مبارک باد

زندگینامه دادا بیلوردی

 عکس دادا

زندگینامه دادا بیلوردی ( بنیانگذار سبک زلال )

 

 

ابوالفضل عظیمی بیلوردی متخلّص به دادا از شاعران معاصر ایران زمین می باشد و در سرایش شعر در دو زبان فارسی و ترکی مهارت کامل دارد.شعرهای عرفانی و ماورائی ایشان در دو قالب غزل و زلال معروف است.
ابوالفضل دادا در دوم بهمن 1346 هـ.ش در روستای بیلوردی واقع در آذربایجان شرقی در خانواده ای ساده و فقیر قدم به دنیا نهاد و از دوران کودکی با فقر دست و پنجه نرم نمود . نام پدرش سلطانعلی  است که به شغل کشاورزی می پرداخته و نام مادرش فاطمه که زنی نجیب و خانه دار بوده است . دوران زندگی ایشان بسیار اندوهناک گذشته است . همیشه  در غربت حاصل از فقر ، در حسرت دیدار مادر مریضش ماند . بعد از اتمام تحصیلات ابتدائی به شهر تبریز عزیمت کرده و دوران راهنمائی را  با کارگری به اتمام رسانده و از روی علاقه وارد هنرستان کشاورزی شهرستان سراب شده و بعد از اتمام دوران دبیرستان وارد دانشگاه شده و در مهندسی کشاورزی به تحصیلات عالی پرداخته و در نهایت  ساکن شهر تبریز شده و در کنار رشته ی مورد علاقه ی خود به همراه ادبیات به خدمت در جامعه ادامه می دهد .

آن زمان ، غربت امان نداد و فوت مادر جوانش در دوران نوجوانی به دلیل کمبود امکانات مالی پدرش ، نگرش او را نسبت به دنیا تغییر داد . دادا  روحی لطیف دارد . در طول تحصیل  راضی به رنج پدرش نمی شد . نصف روز را گارگری کرده و نصف دیگرش را به تحصیل می پرداخته است که در  نهایت ، وقتی که دستش به آب و نان رسید پدرش را نیز  از دست داد. در سال 1378 هـ.ش با خانواده ای ساده از اهل تبریز وصلت کرده و دو فرزند پسر به دنیا یادگار گذاشته است .  ابوالفضل دادا از دوران کودکی با شعر و شاعری مانوس بوده و سبک زلال در تاریخ دوم بهمن ماه 1388 هـ.ش به توسط ایشان به جهان ادبیّات تحویل داده شده است . از آثار ایشان می توان به اسرار و عبرتهای عاشورا در عالم عرفان ، عرایضی از دادا ، منظومه ی محبّت ، مقاله ی بلند ( زبان نو و ساختار شکنی در شعر ) و چند اثر حاضر به چاپ اشاره کرد . بیشترین توسعه ی فعالیت دادا در خصوص غزل و زلال می باشد .
دادا همیشه در جنب و جوش است  و به عالم  معنویّت علاقه ی زیادی از خود نشان داده است . چنانچه از آثارش پیداست ، به گذشته های خود قانع شدنی نیست ، رفته رفته پا را فراتر گذاشته سر از عرفان و ماوراء در می آورد .سخن زیر  که عالمی از معنا به همراه دارد ، از دادا  است که می گوید:

دادا همیشه با شما نیست، لذا چهار وصیّت را به عنوان یادگاری در پیشتان به امانت می گذارم:

1- دنیا را آنچنان بزرگ نبینید که دل پاکتان را به هر قیمتی برایش بمیرانید!

2- دلی را نشکنید که همواره معامله با خدا دارد .

3- عدالت در سخن را همیشه نگهدارید !

4- در قضاوت عجله نفرمایید !

 

 توضیحاتی چند در خصوص سبک زلال  ایشان :

سبک زلال روشی ابداعی در شعر نویسی به توسط خالق شعر زلال ، دادا ابوالفضل عظیمی بلویردی ، می باشد .
اینک به توضیح مفصل این سبک شعر پرداخته می شود :

تعریف شعر زلال :

شعری است با طول وزن پلّه ای که بطور مساوی از کم شروع شده و در کم نیز به اتمام می رسد . این نوع شعر دارای 5 الی 11 سطر می باشد . از لحاظ وزن به طولانی ترین سطر که سطر وسطی می باشد « سطر مادر » و سطرهای اطراف آن را « سطرهای قرینه » می گویند . زلال دارای دو نوع ( عروض و آزاد ) می باشد که هرکدام برای خود اصول و تعاریف خاصّی دارند.


توضیح کامل :

در شعر  زلال  ، نحوه ی حرکت اوزان با صعود و نزولشان ، تصویر فتح قلّه ای را در وزن مصوّر مثلثی به تجسّم ذهنی رسانده و فضای هندسی جالبی را در عالم خیال و معنا ، نمایان می سازد .اوزان عروضی در این نوع سبک و قالب شعر ، بیشتر روی آهنگ بیرونی یا روی نوعی حالت ریتمیک و ملودیک موسیقیایی سوار است و بصورت امواج ، صعود و نزول پله ای منظّم دارد .
وزن موسیقیائی زلال ، با معلوم شدن تعداد ضرباهنگ سطر اوّل و یا کشف ریتم سطر مادر بدست می آید.
 
زلال ، بهترین قالب منظّم تازه بنیاد برای ظهور تخیّل و تصویر در آغوش استعدادهای تازه به میدان رسیده است و جلوه های عاشقانه و حسّ های عرفانی و تصاویر نادر ماورائی در این نوع شعر در زبانی ساده و شفّاف به اوج خود می رسد . به عبارتی ، زلال ، قالبی است بیشتر برای شورهای عاشقانه و عرفانی و ماورائی به زبانی ساده و شفّاف و پیام های اجتماعی را نیز اغلب ، رک و پوست کنده می گوید .
در نزول و صعود وزن مصوّر مثلّثی شعر زلال ، احساسهایی عمیق می توانند تموّج داشته باشند که اغلب حرکات آیینه گونشان از گوشه گوشه های آن نشأت گرفته و سِحر سخن با کوتاهترین کلام ، چون شفقی بر سر قلّه ، نمایان است .
این نوع شعر ، زبان خاصّ خودش را دارد و با ریتم خاصّ موسیقیایی بر طبق سلیقه و ذوق شاعر ساخته می شود و دقیقاً حرکتی منظّم در موج های آهنگین را همراهی میکند . شعری زلال واقعی است که علیرغم رعایت ریتم و فاصله ی گام به گام و اصول تعریف شده ی خاصّ خود ، در ریتمی هماهنگ نوشته شود . هرچند که این فنّ ، استادی و مهارت و حوصله ی زیادی می طلبد امّا بعنوان بهترین قالب برای بروز عاطفه ها ، عروس عصر اینترنت و ارتباطات فضایی می باشد . « زلال » تحرّک می خواهد ، چنانچه از طرحش پیداست ، اندازه می خواهد . نظم می خواهد . گوشه می خواهد . برای شکار اسرار و حرفهای مگو ، خلوتی زنده می خواهد . زلال ، دقّت و ظرافت و مهارت می خواهد تا در کمترین حجم ، محکمترین یا شیرینترین سخن را در قالبی منظّم و با اصولی پیشرفته تر به عرصه ی ظهور برساند .
معمولا در زلال ، جان کلام در کوچکترین حجمی هنرمندانه ، بصورت شفّاف بیان میگردد.


مزِیّت زلال نویسی :

مهمّترین حسن زلال نویسی در این است که شاعر را مشتاق و مکلّف می کند که هنر خود را بر خلاف عادت گذشته ، در جدیدترین و پیشرفته ترین قالب بی سابقه و بی نظیر نیز به عرصه ی ظهور رسانده و حرف و پیامش را در قالبی حسّاس جمع و جور بکند . و سعی بر این داشته باشد که عصاره ی تصویر در کلام را به صحنه ی دید بکشد . هرچند که این فنّ به دلیل نظم و زبان و خصوصیّات خاص خود ، تمرکز زیادی می طلبد امّا شیرینترین تخیّل و تصویر و احساس را می توان در این قالب به روحی سرزنده و ماندگار پیوند داد .
در « زلال » همه نوع استعداد می تواند میدان بگیرد ، از استعداد کلاسیکی و نیمایی و سپید و آزاد گرفته تا طرح های مختلف ادبی .

انواع زلال :

بطور کلّی « زلال » به چهار نوع تقسیم شده است که عبارتند از :

الف- زلال عروضی قافیه دار

ب- زلال عروضی بدون قافیه

ج- زلال آزاد

د- زلال پیوسته


در هر چهار نوع فوق ، قانون کلّی زلال مراعات می شود ، لیکن با این تفاوت که :
در زلال عروضی قافیه دار ، وزن با آهنگ موسیقیائی روان عروضی پیش می رود و از قافیه نیز بطور حساب شده استفاده می شود . بدین ترتیب که دو سطر اول و دو سطر آخر دارای قافیه و بقیّه ی سطرها یک در میان دارای قافیه می باشند .

در زلال عروضی بدون قافیه ، وزن با آهنگ موسیقییایی روان عروضی پیش می رود اما شاعر مقیّد به قافیه نیست ، می تواند اصلاً استفاده نکند و یا در دو سه سطر ، بعنوان آرایه ی ادبی جهت زیبایی به کار ببرد.
در زلال آزاد ، از آهنگ روان عروضی برای سطرها استفاده نمی شود و مسلماً ردیف و قافیه ای هم در کار نیست .

در زلال پیوسته ، دو یا چند زلال پشت سر هم در یک مضمون نوشته می شوند . به عبارتی ، اگر در یک موضوعی دو یا چند زلال از یک نوع تعریف شده را زیر هم قرار دهیم به آن زلال پیوسته می گویند. در این هم تمام سطرهای قرینه و سطرهای مادر با لنگه های همترازشان در یک وزن و آهنگ و یا در یک اندازه ی هجایی می باشند و این خود سه نوع می باشد :

الف- زلال پیوسته ی عروضی قافیه دار

ب- زلال پیوسته ی عروضی بدون قافیه

ج- زلال پیوسته ی آزاد

توجّه : هرگاه خواستید بدانید که شعری زلال است یا نه ، ابتدا به بندهای ششگانه ی قانون کلّی « زلال » مراجعه فرمایید !

در ضمن ، یکسان بودن وزن سطرهای مادر ، در زلال پیوسته مهم و ضروری می باشد .قابل توجّه است که سطرهای متقارن ، باید آهنگ موسیقیایی این وزن را به هم نزدیک نمایند و با سطر مادر همراهی در ریتم داشته باشند .



قانون کلّی زلال :
1- سطر اول و آخر دارای حداکثر پنج ضرباهنگ در وزن مثلّثی عروضی و یا حداکثر شش عدد هجا در وزن مثلّثی آزاد باشد.
2- تعداد ضرباهنگ بین دو سطر ( تفاوت پلّه ای بین دو سطر همجوار از هم ) در وزن مثلثی عروض ، فقط 2 عدد .
و تعداد هجا در وزن مثلثی آزاد حداکثر تا شش عدد که با یک فاصله ی مساوی بطور پله ای نزول و صعود داشته باشد. ( مثال :یعنی اگر تعداد ضرباهنگ سطر دوم از تعداد ضرباهنگ سطر اول ، دوتا بیشتر باشد باید تعداد ضرباهنگ سطر سوم هم از سطر دوم ، دو تا بیشتر باشد . به همین ترتیب دو به دو و پله ای صعود می کند تا سطر مادر و بعد به همان اندازه بطور متقارن و با فاصله ی یکسان کاهش می یابد(.

3-  ریتم موسیقیایی از ابتدا تا آخر بطور روان حفظ گردد.

4-  تعداد سطرهای هر زلال ، از 5 کمتر و از 11 بیشتر نباشد.

5-  سطرها زیر هم نوشته شوند.

6-  سطرهای متقارن ، از لحاظ طول وزن عروض یا تعداد هجا و

تعداد ضرباهنگ باهم مساوی باشند .

( توجه:تعداد ضرب بین سطرها در همه ی زلالهای عروضی فقط 2 است(

منابع اینترنتی جهت استفاده ی بیشتر از آثار  دادا بیلوردی :

سایت رسمی دادا :   www.dadabilverdi.ir

مقاله های مهم دادا :  www.dada6.blogfa.com

قانون کلی شعر زلال :   www.dadazolal1.blogfa.com

زلال های دادا :   www.dadazolal.blogfa.com

غزل های دادا :  www.dadabilverdi.blogfa.com

شعرهای ماورائی دادا :   www.dada4.blogfa.com

  

نمونه ای از غزل های دادا :

 

ای وای

 

عـمری  گـذشت  و  راز  نگارم  عیـان  نشد

وز  بار  ِ محنتش  دل  من  شادمــان   نشد

واعظ   شکست  جام  مــرا  با  یکی دو پند

چیزی  ز ساده لوحی ام  عاید به جان نشد

بس مدّعــی  به  مکتب  ِ گلپروری  شتافت

امّا  یکـــــی   به  خاطر  حق  باغبـان  نشد

یاران  همه  در عشق  ِ فنـا  ضجّه هـا  زدند

دردا   یکــی  بـرای  بقاء  نـوحه خوان  نشد

آمـد  فرشته  بهر  ِ دعا   دل  بــه  خاک  داد

گــردش کنان   مسافـر  هفتْ آسمان  نشد

افسوس  کان   رفیـق  ِ پُـر از  درد  ِ  روزگــار

بـا قـطره ای نشست و  به  دریا  روان نشد

نـا محرمـــی   بـه   ساز  ریـا  کـــرد  رقصها

یکــدم  بدسـت  خلـق  خـدا   امتحان  نشد

دنیــا   پُـر از  حسادت  و  عالم   پُر از  غـرور

ای وای   ازیـن  زمـان  که  مرا مهربان نشد

دادا  کـه  غـم  گـرفت  دل  عـاشقان  ولــی

چون   یار من  کسی به جهان نا گران نشد

 

قرآن چشمانت

 

ای که  مَردم   تشنه   و  حیـران  چشمانت

لشگــری   مدفـون   در   زنـدان  چشمانـت

چون  نظر  از  من  بُـری   ترسم  سپاه  غم

سفره ی  خون  گسترد  بی خان چشمانت

دیــده ام   از فرط  ِ  محنت  سوی  تـار  آیـد

تـار  ِ  تـاریکـــی   زنــد   هـجران  چشمانـت

ای کـه   چشم  ِ عاشقم  بــــی  تو نیارامد

تا  به کی  دل می شود عطشان چشمانت

باده ای   خالی   بگردان  از  ســـر  ِ هوشم

ساعتی   مستـم  نما   قـــربـان  چشمانت

کاش  می بودم  غزل  در جذبه ی  عشقت

لب به لب   می گشتم  از  دیوان چشمانت

کاش  اشکی  بودم   و  جاری  ز احساست

می شدم  تا  لحظه ای  مهمان  چشمانت

می کنی   دیگـر   دلـم    مجنـون   و   آواره

می کُشد   آخـــر   مـرا   مـژگان  چشمانت

زورق  ِ   حسّ  ِ  تــوأم   انــدر   شهـود  آمد

سوی  دریــا   می رود   طـوفـان  چشمانت

موج موج   از  تـو  سرازیـرم   بـــه   دامـانت

مملو  از  شوریــدگــی   همخوان چشمانت

ای مــرا  سرّ  ِ « الــم  نشرحْ  لکَ  صدرک »

بحر  ِ  پیمانـه   بُــوَد    قــــــرآن   چشمانت

سینه   مالامال ِ سوز و داغ  ِ تنهایــی ست

درد  ِ تنـها   مــی کشد   کیـهان  چشمانت

مُــردم   از  بــی مَردمی  ِ مَردم  ای  معجم

آه  و  داد از  غـــــربت  ِ  سوزان  ِ چشمانت 

شوق وصل

هنگام    وصال ِ  تو   دلباز   نمـــــی آیـــد

آوای   تو   می سوزد    دل  باز  نمی آید

بر  هجر  نوشتم  من  صد نامه ی  پایانی

آن   وصلِ   تو را  افسوس  آغاز نمی آید

در عالم   عـــرفانی   سرمست  به  رؤیایم

تصویر   تو   در  خوابم   بی راز   نمـی آیــد

در هاله ی  چشمانت  جز عشق نمی بینم

وز خال ِ لبت   بر من    جز   ناز  نمـــی آید

اسرار  تو را  دیدم  در  ذهن   نمــی گنجد

غیر از  تو   مرا   لایق  ،  همراز   نمـی آید

هرکس  به خیالی  دل   بر  نرگس تو  داده

بـــی عشق  تو    بر  حال ِ  پرواز   نمی آید

 

دوری کن ای دادا

 

حرمت  برای  عشق  تـو  بایـد  زیـاد  کــــرد

حتّی  ز  جان گذشت و به راهت  جهاد کرد

در موقعی که  قصد فقط نام و شهرت است

بـایـــــد   کنـار  خــوب  ز  بـــد   انتـقاد  کـرد

پس کوچه های  غرق  عطش  را  زلال رفت

نـفرت  ز  قلب  ســـرد  پر  از   انجماد  کــرد

آری  شود  بـه  سوره ی  نـور  آفتـاب   شد

از  پـرتـوی  هـــزار  شب  خسته   شاد کرد

بایــــد  بـه  قـدر  چند  زمستان  سفر  نمود

تـا  یـک   بــهار  ،  یـاوری  عـدل  و  داد  کرد

دوری  کـن  ای  دادا   ز  حسودان  تیـره دل

( گم کــرده خـــویش ) را  نتوان  اعتماد کرد

 

 شور شیدایی

 

کی  تو در دستت  پیالـه  سوی  دل  آیی؟!

چـهره ی  پنهانی ات  بـا  وصـل   آرایــــــی!

نـازنینـا  پـرده  بــرافکـن  بــــه   زیـــغالــــی

تــا  بـه کی  قـربان ِ تـو  امـروز  و فـردایی؟!

ساعتـی  جام  ِ حضورت  ای گل  ِ بی سان

اهل  ِعـرفان  را  جهانـی  هست  و  دنیایی

دلبر  ِ شیرین سخن  کی  لب گشایی باز؟!

خواب  ِ ما  بـرهـم  زنی  بـا  لحن  ِ زیبــایـی

سرزمین  ِ عشق  را   بی تو   نمـی خواهم

ای که  جـویـم  هـر زمـان  آن لحظه پیدایی

بیمه ی  عشقم   همیشه  بـا  حضورت  یار

گرچـه  مسکینـم   تـو را  از  حیث  بینایـــی

چون  تو  از  خلق  ِ جهان  بر ما پناهی کو!؟

تشنه ی  لطف  ِ  توئیم  و ساقی  ِ  مایــی

آفــریــــدی    محشر   انــدر   خـلــوت  ِ دادا

نغمه خوانی  می کند  با  شور  ِ  شیدایـی

 

وای بر آن دل

دلبرم  دیری  بُــوَد  از  من  جدایی   می کنـد

دل  به  آتش  می کشد  قصد  رهایی می کند

سال ها   جان   کنـده ام   در  آرزوی   وصل  او

تـازه   بــر   من   نـازهـای   ابتـدایـــی  می کنـد

یـار  من   در  انجمن    بی حـرمتی  دیـده  مگر ؟

این چنین  در  حقّّّ  عـاشق  بیوفایی می کند!

از  شما  یاران   چه پنهان ،  در  کـلاس  حــوریان

گاه گاهی   نـفس   ما   هم  بی حیایی می کند

ترسم  عـمری  بگذرد  جامی  نباشد  قسمتم

در  صف   اغیـار  ،  استــاد ... آشنــایی  می کند

دل  مرانم   از  برش   زیــرا    سرانـجام   عمل

کامیاب است آنکه در پیشش گدایی می کند

قـــدرت  آن  عشق  را  نـازم  کـه  در غیب نگار

جذبه هایی  دارد  و   بر  دل  خدایی   می کند

یار ما   را   بی شک   از محفل  فراری  می دهد

آن  کسی  کــه   ادّعـای   بی ریایی  می کند

گـُربـه ی  زاهد   وضو  بگرفت  و  نوری  شد  پدید

وای  بر  آن  دل  کـه   دَد  بر  او   دادایی  می کند

 

باور نمی کنی ( غزل - ترانه )

عاشق شدم  تو را  -  آخر چرا مرا -  باور نمیکنی ؟!

افتاده زیر پا  -  صد پاره دل  چرا  -  باور نمی کنی ؟!

ای که خیال سر  - کردی تو دربدر - برسان مرا خبر

کز این همه حذر - داری تو عشوه یا - باور نمی کنی؟!

آهسته راه رو - ای حور ماه رو - در خار میکشی

زخمم چو لاله گشت - امّا تو بیوفا - باور نمی کنی!

ای آهوی روان - انصاف کن کمی - بر زخم مرهمی

اینک غرور را - بشکن نگر چه ها - باور نمی کنی!

هرشب به یاد یار - بس ناله میکنم - با چشم آبشار

افسوس و حسرتا - کز این همه صدا - باور نمیکنی!

دستم به دامنت - بر حقّ عاشقان - این لب به جان رسان

یا جان به لب بکش - گر عالم دادا - باور نمی کنی !

 

سوز دل

 

وقتـــی  کـه  زخـم   سوز  درون    بـاد   مــی کند

درد   نـگاه    داغ    مـــــــــرا    حـاد     مـــی کنـد

گـاهی   لبم  در   آتش  تب   خیـــس   مـی شود

دل   را   بـه   بـوسه هـای  تـو   معتـاد   می کنــد

اکنـون   فشار   عـــشق  و   تب   حـلقْ گیــر  من

دانـــی   چـقدر   حـوصلـه   بـربـاد   مـــــی کنـد؟!

گــویـا  کسی  به  سینه ی  من  تکیه  داده است

حــالم  بیـان  بـه   زاری   و   فــــــریـاد   مــی کند

بـاری   دلـم   چـو   قـافیـه ی   شـعـر   چشمهات

پیش  از   ردیف   زلـــزلـه    ایــجاد    مــــــی کنـد

بیــماری   جـنون   که  به   هــذیان   نمی رسد...

عــالم   ســرم   بـه   جـان  تـو   فــریاد   می کند

.

ایـنـها   بـُـوَد    عـــوارضــی   از     آه   ســــوزنـاک

وقـتــــــی   حــرارت   از   جـگــــر     آزاد  می کند

بـایــد  بـه   شــهر    خـوب   جـمالت    سفر  کنم

قـطـعاً   تـــو   هستـی   آنکه  مرا   شاد  می کند

دیـوانـه   می شـود   بــه خـدا   هـر که  مثل  من

در  ایـن    زمان ِ خستــــه    تـو   را   یاد  می کند

کی  دست  من  به دست تو خواهد رسید پس ؟!

.

... آن   آتـشـی  کـه   دست  تـو   ایـجاد  می کند

مــی سوزد   هــرچـه   مـانـع   وصل  دو  آرزوست

ایـنـگـونـه    عـــشق    بــر   دادا   امداد  می کند

.

آری   غــزل   بـه   کـوی  تو  چون  پرسه  می زند

بـا   واژه هـای   ســرزده    بـیـــــداد   مـــی کنــد

 

غریب عصر تجدّد

 

اجازه دهْ  که  زمانی  تو را  به  خانه  بخوانم

و  نزد  من   بنشینی   کمی  ترانه   بخوانم

ز  شـوق  جـام تغزّل   سرود  وصل  سـرایم

بسان  روح  لطیـف  تـو   عـــارفـانـه  بخوانم

به قلب لاله  نوشتم به خطّ چشم تو داغی

که قصد کرده ام  این را  به هر بهانه بخوانم

اجازه  دهْ  که  خودم  را  ز  بند بند  وجــودم

چـو   نی   سوا  بنمایم  ازین  زمانه  بخوانم

لبــی  ز   راز  عجیب  دل ِ  سمانـه  گشایم

دلیل  کوچ  هـــــزاران   از   آشیـانه   بخوانم

بیـــــا  که  ساز  درونم  زلالتـــــر   بنـــــوازد

گرفته  زلف سخن را  بدست  شانه  بخوانم

به  آب  دیده  غنیّ و  ز  نور چون تو  فقیرم

بتـاب  قـد  بـگشایــــم   زنم  جوانه  بخوانم

منـــم  رفیق  تو  دادا  ،  غریب  عصر تجدّد،

بیـا  بـرای  تـو  از  نـو   کمی   ترانه  بخوانم

 

 باور نمی نمود کسی...

 

دیـــــــدی  حسود  عاقبت  آسوده  نارمید؟!

وز  درد  بخل   ،  پشت جفاپرورش خمید ؟!

دیــــدی  چسان  به  رزمگه  روزگار  مـُرد ؟!

آن را که کِشت عاقبت حاصل  همان بچید !

در  پیش  هرکه  برده شد از  او نشان و نام

نفرین  نمود  و  آه  کشید  از  درون   شدید

گفتم  بیـا  ز  گلش  مــا  هم  گلــی   ببـو !

فحشی  بـداد  و  این  دل بشکسته را درید

گفتم  کــــه  من  گـــدای  گدای  حقیقتـــم

گفتـــا  بـرو  گــدا !  که  منم  چـون  ابا یزید

کفری  بخوانْد  و   فخر فروشی  نمود   ازان

مــانـنـد   مـــــرغ  سر ببریــده   هــوا   پرید

چـونان  به  کبـر  رفت  که  دیگـــر  ندیدمش

دیدی چسان قیافه ی رنگین  نشد  پدیـد ؟!

بـاور  نمی نمود  کسی  حرف  من  ،  کنون

دیــدی  حسود  عاقبت  آسوده  نارمیـــد ؟!

  

به کجا می روی ؟ بایست !

 

گر تو  نیایی  این همه  باران  چه می شود ؟

دریا و رود و چشمه ی یاران  چه می شود ؟!

گیــرم  که  سیـــل  بـرده   تـمام   حدیث  را

در  این  میان ، روایت ایمان  چه می شود ؟!

من  بـا  دو   برگ سبز  امیدی  خوشم   ولی

تکلیف  سخت  برّ  و  بیـابان  چـه می شود؟!

عمری  به خلق  وعـده ی  وصل  تو  داده ایم

بی تو  جواب عاطفه  قربان ! چه می شود ؟!

باشد  که  این  کـُره  عددی  بر  جناب نیست

باری  دگـــر  حکایت  وجدان  چه می شود ؟!

روز  شما  هزار و صد و چند  ساعت است !؟

با  این  حساب  باقی دوران  چه می شود ؟!

جانم  فدای تو  به  کجا  می روی ؟ بایست !

گر تو  نیایی این همه  باران  چه  می شود ؟!

 

دو سه طاق آنــوَرتر

 

بر روی من  شد باز  از  یک عشق، در ، امشب

از  چشم های   شـورتــر  جاری   هنر  امشب

پـرواز   کــــردم   بـا  دو  بـال ناز  عیسایــــــی

هــرگـز   نـدادم  عمــر بـاقی  را  هـدر  امشب

یـارب  نـبینم   پیش  معشوقــــی   دل عـاشق

آشفته تـر   بـاشد  وَ  یـا  خونین جگــر   امشب

هرچند نقل عشقبازی  این چنین خوش نیست

لیکن  شکستم خویش  را  من  بیشتر  امشب

برداشتم  « خود »  از  میان عاشق و معشوق

کردم   لب اســـــرار  را  آهستــه، تـــر  امشب

دستان  اشکم  بـوسه ها   بـر   ماورا   می داد

بی پـرده  و  بی آبـرو   بـا  نـای  و  سر امشب

یکدفعه  نــوری  شـد   نمایـان  و  مـرا   لیسید

مـانـنـد   ابــــــر  زرد   آغــوش  قمـــر   امشب

ســرمست تر   از   هر زمان  رفتم  وَ  رفتم  تا

دار  و  نـدارم   کـــلا ً  افتــاد   از   نظـر  امشب

هرجا که می رفتم « خودم » آنجا  نمایـان  بود

بختـم  روان می گشت، می مردم  اگر امشب

او  رفت  و  من  رفتم ... هزاران  طاق هم  بالا

آخـــر توانستم  کنم  از  « خود »  گذر  امشب

ای کـاش   گـامی  ایـن  عبور کــور   می لنگیــد

بودم  بـه  آهنـگ  « دادا ! برگرد »  کـر  امشب

 

  

نمونه ای از زلال های دادا

 

فریاد از آتشت

 

 

عاشق شدم تو را

آخــر چــرا مــرا ای آشنـا

در این سرای دلهره باور نمی کنی؟!

دانی کشیده ام زجـدایی من  ِ بی خـواب و خور چه ها ؟!

دیوانه گشته ام ز غم هجر بی حساب

باری نباشد این چنین روا

غمگین کنی مرا

***

بی تو نمی شود

اوقات را دلم بسر کند

یــا در میــان پنـجه ی آتـش بیــاری ات

چــون اژدهـا تحمّـل سـوزش بــه جــانـفشانی ام  دهــد

ای نیزه های دور دو چشمت نشان مرا

بی رحمی ات فزون شد از عدد

زخمم برین سند

***

بس بی ثمر شدم

گویا هدف به بد نظر شدم

با اینکه زیر پاست زمین با تمامی اش

انـگــار  مـن بــه نـاز تـو  در حــــاشیـه زیــر و  زبـر  شـدم

ای ماه من بتاب که  جانی نمانده است

در کوی عشق در به در  شدم

پُر دردسر شدم

***

فـریـاد از آتــشت

کُشتی مرا تو داد از آتشت

ای وای ازان ادای پر از عشوه های شور

کس را نــدیــده ام کــه بـــه یـــادت  شــود آزاد از آتــشت

شیرین نگشت بر سر  هجران در عالمی

آن  تلخی ِفرهاد از آتشت

ای داد از آتـشت

 

 

نمی شود

 

اینجا نمی شود

اینگونه درب وا نمی شود

باید ز خاک هم قَــدَری زیرتر نشست

بـا آبـشار  پـارک ریـا  جان تو  دریـا نمی شود

باید ز دل گذشت و عمیق و عمیقتر

پُـر گشت  وَ اِلاّ نمی شود

در وا نمی شود

 

 

اُف برین باور

 

یک نـفر آنجا

داخل پارک پُر از ماتم

در کنــار  ِ شمعدانـی هـا بــرای خـود

نـور  مـی گـردد  وَ  بــاران  ِ محبّت  زنـدگـانـــی  را

آُف برین مهری که من دارم وَ تو داری !

لا به لای آرزوهایی،

اُف بـرین بـاور

*

یـک  نفـر  آنـجا

زیـر گلـهای اقـاقی هـا

نوحه می خواند برای سالگرد خود

عاشقی از خنده هایش بوی شبنم را نمی گیرد

آه- از این حال ِ تنهائی و بدبـختـی

درد پشت درد می روید

عشق می میرد

 

 

« من »را ز«تو»پیدا کن!

 

در عشق سفر باید

تا کوی تو ترک دل و سر باید

باید ننشست و نشکست و ز هوا بگذشت

یعنی زلب سنگ و خط رنگ و سر ننگ  گذر  بایـــد

دنیا نه چنانست که جان بسته ی او بینم

از ماندن خود نیز  حذر باید

بی چون و اگـر باید

*

یـک بوسه تو لب واکن !

احساس مرا در خودت اجرا کن !

تا چند قدم مانده به بن بست ز دستم گیر

آنوقت دل  لخت در آغوش زلال ، عـاشق  در یـا کن !

در  اوج  تـلاطم  بـگشا  صــورت  زیبـایـت

باری تو چنین حـلّ معمّا  کن !

«من»را ز«تو» پیدا کن!

 

 

برو !

 

طی شد جوانی ات

سودی نداد مهربانی ات

یک دفعه هم مرا ننشاندی کنار خود

یعنی که کال ماند دگر میوه ی شیرین زبانی ات

بیهوده از محبّت و از عشق دم زدی!

شاید که بوده آن خزانی ات

از نــا تـوانی ات

*

ای یادگار من!

هرچند کشته شد بهار من

از جان و دل ولی به خدا می سپارمت

چون دوست دارمت ز بلا در امان تو را هزار من!

بی من اگر تو راحت و خوشبخت میشوی

برخیـز  بُرو ، داغـدار  من!

از  روزگـار من

 

  

فریاد ازین عمل

 

فریاد ازین عمل

این که نموده ای تو باز حل

رشوه  درون  چائی  زهد  پر از  ریا

در  اعتقاد  و  باور مخلوق  کـه  آورده ای  خلل

آیا نماز را به چه قیمت فروختی ؟!

حرمت  نگاهدار  بـر  ملل

ای مرد  مبتذل!

 

 

دل  کِش !

 

دست بــردار از مـن

رفتـه دیـگر آن اختیـار از من

جان پُر زخم را به چوب خیزران نزنند

چند محشر تو فاصله گیر ای شب مهیب و تار از من

گرچه در ظاهر همچنان اسیر و خونجگرم

کـام خود را گرفتـه یــار از من

دل کِش اینبار از من

 

 

نمی شود

 

اینجا نمی شود

اینگونه درب وا نمی شود

باید ز خاک هم قَــدَری زیرتر نشست

بـا آبـشار  پـارک ریـا  جان تو  دریـا نمی شود

باید ز دل گذشت و عمیق و عمیقتر

پُـر گشت  وَ اِلاّ نمی شود

در وا نمی شود

 

 

 

جان شده ای !

 

ترانه خوان شده ای !

تـو بـاز ای گلم ! جـوان  شده ای !

بیا که شانه به شانه به خویش سر بزنیم

چرا ز عاشق سرمست روزگار خود نهان شده ای ؟!!

بگو که بی تو  کجا پس پناهگاه من است؟

چگونه جان دهمت؟جان شده ای!

ز دل گران شده ای !