بانک زلال های فارسی استاد بیلوردی

 

 

بوی خدا حافظی

 (زلال عروضی قافیه دار پیوسته)

 

 

تو ای مأنوس!

تو ای شبها به من فانوس!

مـرا  معتـاد  بـر  امـواج  دریـا  کـن !

دلم را  سیل بُرد اینبار  می ترسم  ز  اقیـانوس!

روانم  در تـلاطم هـا  نـمـی گنـجد

مگر لطفی کنی مخصوص

بریـن پـابوس

 

منم...دادا،

نگو نشنیدمت فردا!

کمی از وقت مأموریّتم باقیست

بساط کوچ خود را  نرم نرمک  میکشم بالا.

زمیـن مهربـان و بیشتر مظلوم

ز محنت دورتر بادا

خداونـدا !

 

 

 

 

یاد آور سرما!

(زلال عروضی قافیه دار - پیوسته)

 

ما حالت  ِ زردی داریم

انگار نه یاری و نه مردی داریم

گفتیـم بـه آدمانی از قـلـب، تـبـسّم  بـارنـد

گفتند درین ناحیـه، دردی داریـم

با عشـق نبـردی داریم

 

خشکیم چنین تا هستیم

گفتند که ما ظاهر ِ دریا هستیــم

در عمق نمانـده ایـم تـا  زعـمـق بالا گیـریم

امـروزتر و بدون فـردا هستیــم

یاد آور  ِ سرما هستیم

 

 

زلالی از راه شام

(زلال عروضی قافیه دار - پیوسته)

 

کسـانی بــاز مـی گرینـد

و بـا دردی پُـر از آواز مـی گـریـند

کسـانـی بـاز عـاشقتـر به کسب  ِ نــور مشغولند

عـطش در قـالب  ِ اعجاز می گریند

به سبک  ِ راز می گریند

 

الـهـــی! راه طـولانیــست

تمام  ِ آسمان  ِ عــشق ، بارانیــست.

به هرجا بنگرم روی حسین(ع) است و بهار  ِ او

در آنسوی جهان انگار، مهمانیــست.

و جز صبری به دریانیست

 

 

طبعی در حدّ جنون

( زلال عروضی قافیه دار – پیوسته )

 

 کمـی آشفـتـه افکـارم

و انـدوه  ِ جـدایـی از تــو را دارم

مــرا در انحصار ِ یک نگاه، آنقدر می سوزی

که از ایـن  کوره ی دل، آه میبارم

و حسرت میشود کارم

 

کمی هُشیار و بس منگم

بسی قبـراق چون شیران  و کم لنگم

چنان  در این  ســرازیری  شتاب  ِ تلخ  می نوشم

که گویا سَردَوان با خویش می جنگم

به جسمی تشنـه دلتنگم

 

من آن سرگشته ام، آری،

تو خود اشراف بر این واقعه داری!

مبـادا سیـنه ام  را  زیــر ِ تیـغ  ِ ناکسـان  بـخشـی،

که ترسم خون چکاند از دل  ِ یاری

بـه در بندی و با  زاری

 

خموشی مُلزم است اینجا

و انگـاری قـلـم ، نامحـرم اسـت  ایـنجــا

بــه پـای هـر زلالی  گـاه  می سـوزم  وَ  مــی سـازم

چرا؟! چون حقّ و باطل درهم است اینجا

عدالت مبهم است اینجا

 

و اینجا، یعنی این دنیا،

کـه خالــی هست از مـردان  ِ نـاپیـدا

برای طفلکانـــی  مَهدی از تسکیـن و بـازی شـد

و من، نـامُـرده  و نـازنـده ی  فــردا

کدامین سرکشم آیا؟!!

 

ز دلپـردازهـایت گو!

لبـی از طـرح  ِ آدمسازهـایت گـو!

چه می باشد که این محزون خیال، آسوده گردانی؟!

به من از مقصد  ِ پروازهایت  گو!

کمی از رازهایت گو!

 

 

 سرو میراثم من

(زلال عروضی قافیه دار)

 

غرق احساسم من

بـاز همـرنگ گـل یـاســم مـن

عطر شعـرم همه از جوهره ی شب بوهاست

نه غبـاری ز کویـر و نـه کـه سنگ از دل ِ سیّــاسـم مـن

زاده ی خـلوتـم  و  زخـمـی  ِ  یـک  عـمـر  سکـوت  و کلمـاتــی از آه

بــه زلالی  ِ قـلم  در همـه ی زاویـه ، حـسّـاســم مــن.

حرفی از خش خش و رقّاصی برگی نزنید!

در عـــزای دل گیـلاسم مـن

سرو میـراثـم من

 

 

و بی تو عشق یعنی: «هیچ»

(زلال عروضی قافیه دار پیوسته)

 

به حق، منظور باید شد

ز قلب سنگ وآهن دور بایـد شد

به ردّ پای دلخونان ، گل  ِ الماس باید کاشت

دمی که جای دارد نور باید شد،

چرا مغرور باید شد؟!

 

دادا از عشق می گوید

و سلطان و گدا از عشق می گوید

چرا در شورزار ِ عقل، مثل  ِ کور می گردیم؟!

بیا که روح ما از عشق می گوید

خدا از عشق می گوید

 

و بی تو عشق یعنی: «هیچ»

و عـــشق  ِ بی تـو را گفتند معنی: «هیـچ»

تـــــو آن زیبـائــــی  ِ حـرف و حـدیـث  ِ رازدارانــــی

که بی «شرح» ِتوهر«امّا»و«اَعنی»هیچ

و بی تـو نیست شـأنی هیچ

 

 

ناز کن!

( زلال عروضی پیوسته قافیه دار )

 

شاخه مست خواب هست

برگهایش خسته و بی تاب هست

خشم پائیــز عاقبت کار خـودش را کـرد، لیـک

این نهال از بـاغ فتـح الباب هست

ریـشــه اش در آب هست

 

بـــاز می غرّد  بـهــار

همچنان عاشق بمان، لذّت بکار!

عالم  ما  هم   اسیـر عشوه ی  داوودی  اَست

ناز کن از رنـگ و روح ابتکار.

چشم را گردان خمار!

 

  

راز سر به مهر

 (زلال عروضی قافیه دار-پیوسته)

 

داستانت خواندنی بود

بال تقدیـرت کمی چـرخاندنی بود

کاش راز سر به مُهرت را جهان آگاه می گشت

گوشه ای از طالعت گریاندنی بود

خون دل افشاندنی بود

 

ای رفیق! افسوس، افسوس

گشته ای  هرچند بر این تشنه، محسوس

روزگـــارم  بس خـراب است  و  زمـانـم  بـس گل آلود

امتـحـانـها  سخت و  جـانـهـا  بـاز  مأیوس

در حضـوری پُـر  ز سالــوس

 

حکم کن باشم تو را گوش!

ای کـه نـوشانوش داری باده بر دوش!

سایه ات بالای سر هست و  وجودت  مخفی از دید

عالمت پُر آتش و خود سخت خاموش

هـر که دنبـال تـو مدهوش

 

در طلوع  عشق مرموز

گشته تا روزم پر از سوز و شبم روز،

کـو بـه کـو ، دربنـد در بنـد  و  خیـابـان  تــا  خیـابـان

بـاز جاری هستمت گرم و جگر سوز

بـا درونـی آتـش افــروز

 

 

 

من که می میرم برایت!

(زلال عروضی قافیه دار)

 

من که می میرم برایت!

من که می گویم دل و جانم فدایت!

دیگــر ایـن نـاز و ادای کـودکانـه چیـست آخـــر؟!

دیگر این عاشق کشی ها را چـه کس آورده لیـست کارهایت؟!

در لـب نهــر زلال مَردمم ، احسـاس جـاریـست

بـاز  می رویـد  گل بـوسه  به پایت

بـاز می نـوشم صدایت!

 

 

یک نفر او را ندید

(زلال عروضی قافیه دار )

 

یک نفر او را ندید

وقتی از حالی به حالی می پرید

یک نفـر از کوچـه ی مـا بــاز مغرورانـه رفـت

او به جـرم  بی کسی و فقر، پنهانی  ز من  دوری  گزیـد

کوچـه ی مـا هم خـدایی دارد و نـازک دلی

می خـورَد  سمت  خیابان امیـد

ردّ پاهای شهید

 

 

 

نام این گِرد، «زمین» است

(زلال عروضی قافیه دار - پیوسته)

 

نام ِ این گرد، زمین است

کار این دهکده ی خشک همین است!

زود از مـــوج ِ غبـــار ِ سر ِ هر کـــوچــــه نیــــــاشوب!

دشمن ِ عشق اگرچه به کمین است،

دل ِ عاشق نه غمین است!


هست ما را چو امیدی

ترسمان نیست از آنها که شنیدی

بعــد از این غائله آهنــگ ِ قـــدم های ســــرور است!

هست در بـاور ِ عشّــاق نــویــدی

بهتر از آنچه که دیدی

 

حرف،حرف مگس است

(زلال عروضی قافیه دار)

 

حرف،حرف مگس است

اگر اینجا سخن از زخم کس است

لـجـن  وزوز  او  فـتـنــه گـــــــــران  می نـوشنـد،

بـدنش مُـرده  و بـاقی نـفس است

حـرکاتـش عبـث است

 

 

جنس زلال

(زلال عروضی قافیه دار)

 

میـان اهل حالی

بُـوَد شیرینتر انـواع زلالـــی

وَ لیکن جنس های قافیه دارش عسلتر

خصوصاً با تصاویــــر خیالی

در آغوش جمالی

 

/ 0 نظر / 18 بازدید