سخنرانی مهم دادا بیلوردی در خصوص سبک زلال در دوم بهمن 89 روز تولد شعر زلال

 

به نام خـدا

خـداوند شاه و گدا

عزیزی که جان مرا خلق کرد

تـوکل دریـن ابتـدا

بدان مقتدا

 

 

سلام بر خدمت عزیزانی که در هر جای این کره ی خاکی،

عرایضم را می خوانند و یا می شنوند.خدا را بسیار سپاسگزارم

که عمری را مقرّر  فرمود تا دلهای خدایی،مهلت همراهی زلال

را در یکسال گذشته با آرامش کامل داشته باشند.

چنانکه مستحضرید، « زلال » در دوّم بهمن ماه سال یکهزارو

سیصدو هشتاد و هشت هجری شمسی  با عنایت خدا

بر عالم ادبیات تحویل داده شده است. اجازه بفرمایید

در خصوص اینکه چگونه شد تا ماجرای زلال به پیش آمد چند

کلامی اشاره ای داشته باشم و سپس نکات مهمی دارم

که  شنیدنشان خالی از لطف نخواهد بود .

اینجانب تلاش در زمینه ی ادبیّات را بر خود تکلیف می دانم

و از همراهان و دوستان عزیزی که در طول این یک سال با زلال

بودند و زحماتی را متحمل شده اند،متشکرم و خواهشمندم که

زلال را  با اشتیاق تمام  ادامه داده و با امیدواری تمام بر زیبائی

ادبیات بیفزایند.

از دوران کودکی، عبارت « زلال » برایم آشنا می آمد.

بطوری که هیچوقت معنای لغوی اش نیز مرا قانع نمی کرد.

مثلاً نمی توانستم بر خود بقبولانم که معنای واقعی« زلال »

آنطوری که لغت نامه ها نوشته اند ، « آب صاف و گوارا » باشد.

بعدها در مجلات و شعرهای نشریات هم که واژه ی « زلال »

را می دیدم برای این کلمه ی زیبا ، بسیار متحیّر می شدم.

نمی دانستم که چرا این کلمه برایم جور دیگر می آید و انگار

برایم برق و چشمک می زند! من در نه سالگی کل قرآن را یاد

گرفتم و از آن وقت بر عالم شعر وارد شدم. اما کلمه ی « زلال »

را  با اینکه مورد توجه ام بود در شعرهایم استفاده نمی کردم.

و با این حال برایم عجیب بود و از دیدنش احساس دیگری برایم

دست می داد که غیر قابل توصیف است. تا اینکه در سال

یکهزارو سیصد و هشتاد و هفت، یک سایت اختصاصی به نام

« دادا » باز کردم و  بالای  صفحه ی اولش نوشتم  :

« من شاعر شعرهای زلالم. غزل هایم را  در تلاطم امواجم 

بنوشید و شعرهای زلالم را با چشم بسته بخوانید. »

 

( www.dadabilverdi.ir )

 

از دوستان می پرسیدند که منظورت از « شعر زلال » چیست ؟!

آیا همان غزلهایت هست؟! جواب می دادم که در راه است و

منظورم از زلال ، شعرهای موجودم نمی باشد. اما می دانم که

یک اتفاقی در این خصوص خواهد افتاد. این حرفها را می گفتم

و  خودم نیز می ماندم که چه می گویم ؟!

عجیبتر اینکه، من در آن سایت ، هنوز از چیزی خبری نشده،

صفحه هم باز کرده و برای زلال ، جا رزرو کرده ام!!!

خودم معطل بودم بر این حال بی اختیار!  ( نام صفحات را نگاه:

شعرهای زلال به همه ی زبانهای دنیا(!)....شعرهای زلال

قابل ترجمه ی فوری.... )  الآن که این عنوانها را می بینم  در

تعجّب  می مانم  و باز هم معطل و حیرانم که یعنی چه !؟

چیزی که در ذهن من بود،تصور نمی کردم که  این چنین

قالب شعری از روی حساب و کتاب باشد چیزهایی بود الکی.

خودم نیز معطل بودم که چطور شد بدون اینکه در دستم

متاعی و نشانی داشته باشم ، یکسال گفتم : « من شاعر

شعرهای زلالم. غزلهایم را در تلاطم امواجم بنوشید و شعرهای

زلالم را با چشم بسته بخوانید!» هنوز هم از جمله ی

« با چشم بسته بخوانید » چیزی سر در نمی آورم

و  معنایش بطور کامل برایم کشف نشده است...

می گویم یعنی چه ؟! یعنی چه با چشم بسته بخوانید؟!!

سر انجام اینکه در یکی از پارکهای تبریز  به تنهایی  قدم می زدم

، متوجّه شدم که بی اختیار  و آرام  و فی البدیهه سروده ای

می خوانم و عباراتی را زیر لب زمزمه می کنم. و از چینش

کلماتم، ترانه ای در آهنگی  روان و بی نظیر  تولید می شود.

برایم عجیب آمد. ترنّم را  پشت سرهم تکرار کردم که از یادم نرود

و بلافاصله به تلفن همراهم  ضبط کردم. دوباره از طریق ضبط

تلفن همراهم  به  آوازم گوش دادم دیدم انگار کلمات در

موسیقی خاصّی  به رقص می آیند . احساس کردم که آهنگم

تلاطم دارد و مثل موج بر می خیزد و می افتد!!

دیدم  خط آواز در یک خط یکسان مثلثی صعود می کند و در

همان خط نیز بر می گردد!!!

بعد نشستم  همان را بر روی کاغذ در آوردم دیدم  ظاهرش هم

انگار  به مثلثی می ماند و  شبیه  کوه است. و سطرها بسیار

منظم  و بدون هیچگونه سکته ی هجایی. و  در یک خط منظم

عروضی که  انگار  از قبل طراحی کرده و به مغزم گذاشته بودند!

و بدین طریق عین شعری که برایم الهام شد و اکنون نیز با آواز

خودم  در تلفن همراهم نگهداشته ام اینست:

 

 

 

 

 

 

ترانه خوان شده ای!

تــو بــاز ای گلم! جـوان شده ای!

بیــا که خانه به خانه به خویش سر بزنیـــم

چـــرا  ز عاشق  ِ سرمست  ِ روزگار  ِ خود نهان شده ای!؟

بیــا که بی تــو دریـن آشیـانـه می میــــرم

چگونه جان دهمت؟!جان شده ای!

ز دل،گران شده ای!

 

 

 

این سروده برایم احساسی است گرم و شیرین و در عین حال  دل انگیز.

تلاطم آواز خیلی برایم چسبید و چندین بار پی در پی خواندم  دیدم رفته رفته لذتش

 دوچندان می گردد!

سپس حدود طول وزن و خطوط ریتمش را نیز بررسی کردم دیدم بسیار منظم 

پیش رفته است:

 

 

مفاعلُن فعُلات

مفاعلُن مفاعلُن فعُلات

مفاعلُن مفاعلُن مفاعلُن فعُلات

مفاعلُن مفاعلُن مفاعلُن مفاعلُن فعُلات

 مفاعلُن مفاعلُن مفاعلُن فعُلات

مفاعلُن مفاعلُن فعُلات

مفاعلُن فعُلات

 

 

و این جرقّه ای شد تا اینکه چهل روز و شب خلوت کردم و به

طرّاحی کامل این طریقه پرداختم.

زبان منحصر به فرد و  سادگی  و صاف بودن معنای کلمات در

این روش شعر گفتن برایم جالب آمد. ایضاً  رِک و روان بودن در

مفاهیم این نوع شعر  از خصلتهای اصلی همین طریقه

می باشد .

بطور کلّی شیوه ی بیان و انتقال پیام در این فرم  متفاوت تر از

دیگر روشهای شعری می باشد . و این مقوله، بخصوص در  نوع

عروضی قافیه دارش که طرز بیان از نرمیّت خارج شده و اوج

می گیرد کاملاً مشهود است. بعد از اینکه به طرّاحی کامل این

قالب و  روش بیانی و زبانی اقدام نموده و تمام کردم، نوبت به

اسم گذاری رسید!!!!!

حالا افتاده ام به جان واژه ها برای این روش خاص بیانی و فرمی

، اسم می گردم!!!...مثلث،پلّه،تپّه،تلاطم ( آهان تلاطم!!!!)..... تا

رسیدم بر  عبارت «تلاطم»،جمله ی بالای صفحه ی اول سایت

رسمی ام به یادم  افتاد:

« من شاعر شعر های زلالم . غزل هایم را در تلاطم امواجم  بنوشید و شعرهای

 زلالم را با چشم بسته بخوانید! »

دیدم همان عبارتی که دیرگاهی در ذهنم جنین بود انگار دارد دست و پا می زند!

فوری دریافتم که این همه نقشه برای عبارت «زلال» بود!

آری ! واژه ها جان دارند . من عملاً دیدم که واژه ها جان دارند. لذا  کاسه ی چشمم

 از خوشحالی پر از آب گشت. زود در  اینترنت  خبر رسانی کردم و این خبر رسانی

 من و تکمیل زلال ، با  مثال ها و بررسی هایش،چهل روز  طول کشید.

خبر اکنون هم در بسیاری از کامنت ها مانده است بر یکی از این نظرها مروری

 داشته باشیم:

 

خبر خبر خبر

دوم بهمن ماه   1388روز تولد و ظهور زلال

« زلال »

شعری تازه تولد یافته ی امروزی در عصر اینترنت.

و در عصر  ظهور برج های شگفت انگیز  با طرح های مهندسی جدید.

« زلال »

شعر زلال نه نوزاد شعر دیروزی است و نه نوزاد شعر  امروزی .

شعر زلال، زلال است.

شعری تازه تولد یافته که :

تعریف و توضیح دارد.

اصول دارد.

قالب و قانون دارد.

اندازه دارد.

مهارت می خواهد.

... قرار ما دوم بهمن 1388 هجری شمسی

 

خلاصه خبررسانی را رفته رفته شدیدتر کردم و از چند سایت هم نام بردم که رجوع

 بکنند به آنجا و زلال را بخوانند.

عجیب است! این نظرها را چنان با شور و حال به این و آن ارسال می کردم که

گویا در جهانی دیگر قرار دارم!

کم کم به روز موعود  که نزدیک می شدم  اضطرابم بیشتر می شد .

مطلب را در کامپیوترم آماده کرده بودم که درست در اوایل روز دوم بهمن ماه ،

 یک دقیقه بعد از ساعت دوازده که تاریخ عوض می شود، ارسال را شروع بکنم.

یک ساعت مانده بر  زمان تولد زلال در اینترنت ، به سایت

خصوصی ام حمله کردند و همه چیز  را به هم زدند .

اگر  به داخل سایتم تشریف ببرید خواهید دید که هنوز هم

 خرابه  مانده است  کلیک: ( www.dadabilverdi.ir ) .

 

بعد دیدم دسترسی ام به برخی سایتها نیز  قطع شده است. می ترسیدم  بعد از 

 این همه خبر رسانی و هیاهو ، چیزی از دستم بر  نیاید  مرا بدقول شناخته

و حرکتم را نیز خدا نکرده توهین آمیز  تلقی بکنند، در حالی که از ماجرا خبر ندارند.

 لذا  به این خاطر  تلاش می کردم به هر نحوی هم که شده این تصمیم را

به انجام برساندم.

چون از چهل روز قبل اطلاع رسانی کرده بودم و خیلی ها منتظر دوم بهمن بودند ،

 نگران می شدم که مبادا اتفاقی بیفتد و من نتوانم مطلب را

ارسال دارم و پیش همه شرمنده بشوم. حتّی دست به دعا

بودم که خدا کند برق قطع نشود و یا کامپیوترم خراب نشود

و ...امثال اینطور فکرها...

خلاصه با این همه اضطراب و هیجان و  احساس مسئولیبت تمام

، زود دست به کار شدم  و از طریق وبلاگ دوستان اطلاع رسانی

کردم تا منتظران را بر وبلاگم در سایت بلاگفا هدایت نمایند .

آنها هم انصافاً به طریق سایت شعر نو و به طریق وبلاگهایشان

این کار  را انجام دادند .

درست در اولین ساعات  روز دوم بهمن ماه 1388 ،

مطلب « ظهور زلال » را به وبلاگم در سایت بلاگفا انتقال دادم

و به لطف خدای قادر و توانا ، موفقیّت کامل حاصل گشت.

امّا تعجّب می کنم که عدّه ای چرا  حتّی قبل از تولّد « زلال »

هم  که هنوز از محتوا خبر نداشتند، به من می تاختند و

هشدارهایی آنچنانی می دادند؟!!

واقعاً این همه  واکنش برای چه بود؟!

خدای تعالی به رنجش هیچ دلشکسته ای راضی نیست.

چرا باید برعلیه یک نو آوری این همه حسادت و جهالت و فتنه گری برپا بشود؟!

مگر دعوای شهرت داریم؟!

مگر قصد ما به جز خدمت است؟!

آیا واقعاً من می خواستم در رسیدن به نام و شهرت از دیگران

سبقت گیرم یا تکلیفی به گردنم آمده بود ؟!

نکند که مانع به شهرت رسیدن کسانی بودم؟!!

/ 0 نظر / 18 بازدید